همانطور که همه ميدانيم دموکراسي از نظر لغوي به حکومت توسط مردم يا حاکميت مردمي قابل تاويل است. ولي متاسفانه معناي لغوي کمک زيادي به فلسفه دموکراسي نمي کند. چرا که مردم در هيچ کجا حکومت نمي کنند و اين دولتها هستند که هميشه جکومت مي کنند. حتي گاهاً مي بينيم کشورهايي که هنوز سلطنتي هستند مي توانند کاملاً دموکرات باشند مثل سوئد يا انگليس و کشورهايي هم که جمهوري هستند مي توانند کاملاً ديکتاتوري باشند. پس بايد از اين بازيهاي واژگان و تعاريفي که در ديکشنري ها ارائه مي شوند دوري مي کنيم و بپردازيم به مسئله اصلي. نامش هر چه مي خواهد باشد...
مسئله مهمي که در فلسفه سياسي با آن مواجه ايم، حکومت است و سوالي هم که هميشه در طول تاريخ مطرح بوده، اين است : چه کسي (Who) لياقت حکومت کردن را دارد...
در جستجوي پاسخ به اين سوال، افلاطون به دنبال ايده اي مي گشت که در راستا و تاييد نظريه صور و مثلش قرار گيرد. او از آنجا که معتقد بود بردگان في ذاته پست و برده هستند و اشرافزادگان جوهري اشرافي و برتر دارند، برابري آنها را نيز جايز نمي دانست و در نتيجه دموکراسي نزد او مردود بود. ساير فيلسوفاني هم که به دنبال پاسخ مي گشتند عليرغم ناکامي هايشان، کماکان از ديد يک مسئله فلسفي محض به موضوع مي نگريستند و در ذات اشيا و طبيعت به دنبال پاسخ بودند. به اين ترتيب اصطلاحات دموکراسي (حکومت مردم)، آريستوکراسي (حکومت شايستگان) و ... هم به تدريج در پاسخ به Who توليد شدند.
ولي رفته رفته نقايص اين نظريه ها آشکار شد و به اين نتيجه رسيدند که شناسايي صفتي که بتواند حکومت کردن بر سايرين را توجيه کند، از نظر فلسفي بيهوده و از نظر اجرا غيرممکن است. مخصوصاً که شيوه حکومت تا حدودي با حقوق حياتي شهروندان ارتباط دارد و گاهاً در تعارض با آزاديهاي طبيعي انسانها نيز قرار مي گيرد. با شروع دوران مدرنيته که قدرت و نقش تک تک افراد در جامعه بيشتر مي شد، تقاضا براي به رسميت شناختن آزاديهاي فردي و مدني نيز فزوني مي يافت و اينگونه بود که رفته رفته مسئله دموکراسي از يک مسئله محض نظري (کشف شدني) به يک راهکار عملي (ابداع شدني) پوست اندازي مي کرد.
ولي کماکان مسئله همان مسئله بود و راه حلها نيز نااميدکننده مي نمود. بهمين دليل با مسلم دانستن نقش براي شهروندان در تعيين سرنوشت سياسي کشور، تز حکومت اکثريت مطرح شد. يعني با فرض اينکه پاسخ سوال Who بديهي است (يعني مردم) به مسئله چگونگي اجراي آن (How) پرداختند. ولي اين مسئله هم با فرض خطرناکش، کمتر از ايده هاي قديمي تر به خطا نبود. مثلاً اينکه آيا تصميم اکثريت صرفاً به توافقي مشروعيت مي بخشد يا اينکه في ذاته درست است. مثلاً آيا مي توان به راي اکثريت جان و مال کسي را غصب کرد؟ اين اتفاق در زمان زولا، نويسنده مشهور فرانسوي اتفاق افتاد. دادگاهي يک يهودي را متهم به قتل يک سرباز فرانسوي مي دانست ولي مدارک مستدلي براي محکوم کردن او نداشت. ولي چون اکثريت مردم فرانسه از اين اتفاق به خشم آمده بودند دادگاه قصد داشت هرطور شده حکم را در مورد وي اجرا کند که زولا به کمک روزنامه و شب نامه هاي يک صفحه اي که بابت اين موضوع چاپ مي کرد به تنهايي توانست در مقابل اکثريت بايستاد و متهم بي گناه را از اين مهلکه نجات دهد...
پس مي توان گفت که چيزي فراتر از راي اکثريت وجود دارد که اعتبار بالاتري بايد داشته باشد و اعتبار خود را از راي اکثريت نمي گيرد. و آن، آزادي Libertyاست که قوانين بشري مربوط به آن نيز معمولاً در قوانين اساسي مملکت ها آورده مي شود و ... بگذريم ...
پس زمان آن بود که صورت مسئله دموکراسي عوض شود ... و صورت مسئله مدرن اين است :
دموکراسي به دنبال آن نيست که بهترين حکومتها را برپا کند. بلکه به دنبال خلاصي از شر بدترين حکومتهاست.
اين تزي است که آن را کارل رايموند پوپر در شاهکار جامعه باز و دشمنان آن به خوبي طراحي و تبيين کرده است (خواندن اين کتاب بر کليه علاقمندان به مسائل فلسفه سياسي واحب است). در برابر مسئله حکومت، پوپر اين چنين مي گويد :
« مي توان حکومتها را به دو گروه تقسيم کرد: حکومتهايي که جابجايي قدرت بدون خونريزي را بر مي تابند و حکومتهايي که چنين نيستند. » اين زاويه ديد از حکومت، مسلماً از مشاهده رنج دائمي انسانها از حکومتهاي ستمگر شکل گرفته است. حتي حکومتهايي که با ايدئولوژي هاي آرمانگرايانه نويد رستگاري به مردم دادند ولي در نهايت به حکومت ديکتاتوري و خفقان مبدل گشتند... حکومت کمونيستها در روسيه و چين يا فاشيستها در قلب اروپا... اينها تجارب تلخ بشريت هستد که تاکنون دارويي براي پيشگيري از آن تجويز نشده نبود.
ولي با تعريف محافظه کارانه و دفعي پوپر از دموکراسي، دقيقاً به همان چيزي مي رسيم که شهروندان آزاد آرزو دارند. زيرا به اين ترتيب آنها قادرند در انتهاي هر دوره معين (مثلا هر 4 سال يا 5 سال که خيلي هم مسئله مهمي نيست) بدون خونريزي و خشونت از دست حکومتهاي ناصالح و ايدئولوژي هاي خطرناک رهايي يابند. و اين روشي است که انسان مدرن امروز از نظر سياسي به آن نياز دارد. پس رويکرد دموکراسي و ابزار برجسته آن یعنی انتخابات آينده گرا و آرمانگرا نيست و براي ساختن دنيايي بهتر و حکومتي شايسته تر ابداع نشده است. بلکه براي رهايي از شر حکومتهاي ظالم طراحي شده است. يعني انتخابات، ديگر صرفاً تعيين حکومتي براي 4 سال بعد نيست. بلکه يک مميزي تمام عيار بر حکومت 4 ساله قبلي است. و اين موهبتي است که تاکنون فيلسوفان زياده گوي و کم انديش و هميشه ناراضي کمتر آن را درک کرده اند...!
ولي حتي فقط اين کافي نيست. از آنجا که مسئله ارزشهاي والايي مثل آزادي و حقوق بشر هم در ميان است ويژگيهاي حداقلي ديگري نيز براي جوامع دموکراتيک پایدار قائل مي شويم :
1. نظارت مستمر بر عملکرد دولت به کمک نمايندگان مردم
2. محدود کردن قدرت دولت در قانون اساسي که حاوي بيانيه اساسي بشري است.
(همين دو مورد کافيست تا نشان دهد جوامعي که پارلمان آزادتر و قويتري دارند دموکراتيک تر هستند)
3. انتخابات آزاد و عادلانه
4. آزادي بيان و عمل مخصوصاً در مسائل سياسي
5. آزادي منابع اطلاع رساني عمومي و رسانه ها
6. ابتکار عمل اکثريت با در نظر گرفتن حقوق اقليت
7. برابري در برابر قانون
8. تساهل و قدرت تحمل آراي گوناگون