تبليغاتX
ترکمن عصرجدید

متاسفانه چند روز پیش، شاهد درگیری دو نفر در خیابان بودم که عده زیادی نیز دور آنها را گرفته بودند... تا اینکه یکی از آنها به طرز وقیحانه ای شروع به فحاشی به طرف مقابل کرد و در واکنش به این حرکت، مردم همه با هم فریاد زدند که « آقا فحش نده... ! » . با خودم فکر کردم که مگر این یک دعوا نیست؟ مگر بالاتر از دعوا هم هست؟ پس چرا مردم اینچنین واکنش از خود نشان دادند؟ ...

این اتفاق نشان داد که اولاً دعوا امر ناپسندی است که نباید اتفاق بیفتد. ولی وقتی هم اتفاق افتاد، فارغ از اینکه توجیه منصفانه ای داشته باشد یا خیر ، محدوده و محتوای رویدادهای آن باید کاملاً معین، متعارف و پذیرفتنی باشد. پس می بینیم که در همین دعوای بی قاعده هم، قواعدی جوانمردانه وجود دارد که باید رعایت شوند. از آنجاکه شباهت کلی خوبی بین یک دعوا و یک جنگ وجود دارد، نوشتن در اين باره را خالي از لطف نديدم...

 

نظریه جنگ منصفانه:

نظریه جنگ منصفانه (Just War) به دنبال توجیه چگونگی و چرایی جنگها می گردد که هم می تواند برگرفته از فلسفه باشد هم منتج از تاریخ. درهر صورت این نظریه به دنبال قواعدی می گردد که عملاً قابل استناد و استفاده نیز باشند. البته در طول تاریخ، سربازان معمولاً ملاحظه زنان، کودکان و اسرای جنگی را می کرده اند. ولی این مسئله بصورت پراکنده و داوطلبانه رعایت می شد و فاقد توافق و قاعده مندی مشخص بود. تا اینکه بعدها کنوانسیونهای بین المللی مثل کنوانسیون ژنو ایجاد شدند که تکالیفی را برای طرفین درگیر بر می شمردند. هرچند همه می دانیم، وقتی طرفین درگیر تفاوتهای عمیقی (دینی، نژادی، زبانی، ... ) با یکدیگر داشته باشند، این کنوانسیونها به ندرت رعایت می شوند. در اين نوع درگيريها، لزوماً نه کسی که در ظاهر یک سرباز نظامی است، بلکه به احتمال زیاد گروهی از مردم بعنوان دشمن شناسایی می شود. برداشتی که قطعاً دلیل اصلی فاجعه یوگسلاوی بود.

حتی وقتی اهداف نظامی در میان شهروندان مخفی می شوند، باز در تعاریف و توجیهات جنگ دچار مشکل می شویم. این مسئله پس از حملات تروریستی 11 سپتامبر پررنگ تر شد و نیاز به ارائه تعاریف و توجیهات جدیدی برای چرایی و چگونگی جنگ احساس شد. لذا پس از این، موضوع کنوانسیونها و محتوای آنها هم باید به گونه ای تغییر یابد.

 

نظریه جنگ منصفانه که به دنبال همین نورم ها و معیارهای جنگ می گردد، دارای دو بعد است :

1) کنوانسیون Jus Ad Bellem :

جنگ وقتی مجاز است که فقط برای مقابله با یک خطر واقعی و معین باشد. یعنی برای حفاظت از جانهای بی گناه، حفظ شرایط لازم برای زندگی باعزت بشر و تامین حقوق اولیه انسانی.

این نظریه معیارهایی جهت قضاوت و تصمیم برای آغاز جنگ هم معرفی می کند که عبارتند از :

دلیل منصفانه –حکومت شایسته و ذیصلاح – حق طلبی و نه جاه طلبی – آخرین اقدام – احتمال موفقیت – عدم خشونت غیرضروری و وجود تناسب بین هدف و ابزارهای بکارگرفته شده. البته باید عدالت تفضیلی که نشان می دهد انصاف با چه کسی است را نیز به آنها افزود.

مهمترین این معیارها، دلیل منصفانه جنگ (Just Cause) است. قبلاً از ايده دفاع در برابر حمله بعنوان دلیل منصفانه ای برای جنگ یاد می شد. ولی بعد از 11 سپتامبر و ايده دفاع در خاک حریف (يا پيشگيري از تهاجم) جرج بوش، تمايز دفاع و حمله به مقدار زیادی از بین رفت. دومین تزی که به عنوان دلیل منصفانه جنگ مطرح می شود نیز نظریه مداخله انساندوستانه است که شاید مهمترین طرفدار آن پاپ ژان پل دوم بود که گفت « از این به بعد هیچ کشوری حق ندارد بی اعتنایی کند».

 

2) اصول Jus in Bello :

که حاوی دو اصل اساسی تمییز و تناسب است :

1)      اصل تمییز يا افتراق، به دنبال شناسایی اهداف مشروع در جنگ است.

2)   اصل تناسب (Proportionality) نیز به دنبال این است که بداند چه نوع و چه میزان نیرو و خشونتی برای رسیدن به اهداف مناسب است. اگر به اخبار و وقايع هفته گذشته دقت كرده باشيد، نمونه تر و تازه و تنوري كاربرد اين اصل را قطعاً مشاهده كرده ايد. چون الان بسياري از مفسران كشورهاي مختلف معتقدند اسراييل در حمله به لبنان تناسب را رعايت نمي كند.

البته اصل سوم مسئولیت را نیز مي توان به اين اصول افزود که به دنبال امتحان کردن میزان و محل مسئولیتها در جنگ است.

کشتن غیرنظامیان در جنگ کاملاً غیرمنصفانه و ناعادلانه است زیرا غیرنظامی ها قطعاً اهداف جنگی نیستند. ولی طبق نظریه هاي جدید، خود کشتن نظامیان و لزوم آن هم مسئله دار است. البته می توان تاحدودی آن را با اين مثال توجیه کرد که هیچکس حق ندارد به صورت شهروند دیگری ضربه بزند. ولی اگر او داوطلبانه وارد رینگ بوکس شود، يعني از همان ابتدا اعلام كرده که برای ضربه زدن آمده و حق ضربه نخوردن را نیز از خود سلب نموده است. پس باید هم این انتظار را داشته باشد که دیگر مثل سابق با او رفتار نشود. حتي اگر اين توجيه را هم داشته باشيم باز شناسایی اینکه چه کسی نظامی است و چه کسی غیرنظامی كماكان بصورت يك مسئله باقي مي ماند.

...

البته این نظریه و مسائل آن طول و تفصیل دارد و مسائل دیگری نظیر گروگانها، تهدیدات غیرنظامیان، بن بستهای بین المللی، محاصره، سلاحهای کشتارجمعی، سلاحهای ضدنفر مثل مین، حق مداخله، جهانی شدن و ... نیز در آن مطرح می شود و پاسخهایی که این نظریه تاکنون به آنها دست یافته، نیز قطعاً پایان ماموریت آن نخواهد بود.

+ نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 12:1 توسط ارکین بولوت |

به خاطر دارم پارسال همین موقع، یعنی 7 جولای، که لندن شاهد بمب گذاریهای تروریستی برنامه ریزی شده از سوی 4 مسلمان افراطی بود، از وقوع چنین اتفاقی بسیار متاسف شده بودم و پیش بینی می کردم احتمالاً من بعد روابط مردم انگلیس با مسلمانان وخیم تر خواهد شد و باید منتظر سرازیر شدن انتقادات شدید دولتمردان انگلیس علیه اسلام و مسلمانان باشیم. ولی به خاطر دارم که تونی بلر، بلافاصله پس از این واقعه گفت: « جامعه بزرگ بریتانیا باید بیش از پیش جامعه مسلمانان انگلیس را در خود بپذیرد و سعی کند آنها را بهتر درک کند». حقیقتش این را شنیدم کمی جا خوردم. ولی بعداً فهمیدم که این حرف چقدر حساب شده، منطقی و قابل تحسین است.

زیرا تونی بلر این را می دانست که منشا خشونت فعلی یا آتی شهروندان، طرد شدن و انزواست و با تدبیری حساب شده از تشدید اوضاع جلوگیری کرد. زیرا همانطور که یک کودک وقتی مورد بی مهری و بی اعتنایی والدین قرار می گیرد، به عصیان و خشونت روی می آورد، رفتار گروهها و طبقاتی که به اشکال گوناگون محروم هستند نیز می تواند انقلابی، انفجاری و خرابکارانه باشد. در حالیکه اگر تفاهم و همکاری وجود داشته باشد، خشونت جای خود را به تساهل و تحمل می دهد. برعکس وقتی ارتباط و تفاهم به حداقل می رسد، برداشتهای ما از دیگران بسیار کور و تاریک است و این پیش انگاشتهای غلط است که زمینه خشونت را مهیا می سازد.

 

می توان گفت عدم تفاهم از عدم ارتباط و تماس ناشی می شود و عدم تماس هم ریشه در شکافهای اجتماعی دارد که بر ما تحمیل می شود. همانطور که در یادداشت 18 گفتیم یکی از مسائلی که باعث تشدید این شکافهای اجتماعی می شود، فرآیند طرد و دربرگیری نزد گروههای مردم است. این فرآیند بسیار خطرناک است که با پررنگ کردن بی مورد اشتراکات و افترافات، می تواند منجر به صف آرایی گروهها در برابر یکدیگر شود. 

 

به این ترتیب تونی بلر، با تاکید بر اهمیت انسجام اجتماعی، وظیفه مردم انگلیس در حمایت از شهروندان مسلمانشان را به آنها گوشزد کرد و به مسلمانان نیز شهروند انگلیس بودنشان را خاطرنشان کرد. بهمین خاطر از خود سوال می کنم اگر چنین اتفاقی در جایی غیر از انگلیس اتفاق می افتاد عکس العمل ها چگونه می بود. در واقع می خواهم مسئله خودمان را از دو بعد بررسی کنم :

·     دولت ایران که باید نماینده تمام مردم ایران باشد، در حقیقت تمام مردم ایران را نمایندگی نمی کند. دولت ایران برعکس دولت انگلستان، پروژه طرد و دربرگیری را در مقیاس وسیعی پیاده می کند. شواهد زیادی برای آن وجود دارد. مثلاً حقوق اقلیتها در ایران هنوز به رسمیت شناخته نشده است یا حقوق شهروندانی که بخاطر مسائل سیاسی در زندان به سر می برند کماکان مشخص نیست. بهمین علت هم زمینه عصیانگری و خشونت در این کشور بسیار بالاست که خود هشداری است به دولتمردان تا اقدامات عاجلی را در این زمینه صورت دهند. البته متاسفانه خشونت فقط از پایین به بالا نیست و در اقدامات دولتمردان نیز خشونت به چشم می خورد. باید دید چرا خشونت در این کشور اینقدر روزمره و فراگیر است.

·     نکته دوم اینکه هرچند فکر می کنم ترکمنها در زمینه های مختلف اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دچار محرومیت برنامه ریزی شده هستند، ولی معتقدم خود آنها هم بصورت تاریخی پتانسیل بالایی برای تشدید پروژه طرد و دربرگیری اجتماعی دارند. روشنفکران ترکمن هم باید به سهم خود، در زمینه ایجاد تفاهم با دیگر گروههای اجتماع تلاش کنند و یا حداقل به تشدید هر چه بیشتر شکافهای اجتماعی دامن نزنند. البته موافقم که پیش نیاز این کار، ابتدا اصلاح رفتار دولت و به رسمیت شناخته شدن حقوق پایمال شده آنها باشد.

+ نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 8:51 توسط ارکین بولوت |

این یک واقعیت است که وقتی اندیشمندان حوزه های مختلف برای اثبات حقانیت ایده های خود، به بن بست می رسند معمولاً دست به دامن علم می شوند... این مسئله یک جای خوشحالی دارد و آن هم این است که همه، حتی عوام هم، نظریه های علمی را قبول دارند و حداقل تا جاییکه درک می کنند آن را صواب تر از سایر نظریه های رقیب می دانند. پیروان ادیان و فرقه های مذهبی، سیاستمداران، فیلسوفان و  ... همه و همه، جهت اثبات خود سعی دارند تصویری علمی از خود به نمایش بگذارند که البته این نکته، ارزش جایگاه نه چندان شفاف علم را در برابر سایر چهارچوبهای جانشین بر ما آشکار می سازد.

ولی این مسئله همیشه هم به نفع علم نیست. شاید دقیقاً همان بلایی که سر دین می آید، سر علم هم پیاده شود. منظورم همان رابطه معروف دین و سیاست است. در ابتدا قرار بود سیاست در راستای دین قرار گیرد ولی بعداً مشخص شد این سیاست است که تعیین می کند محتوای دین چه و چگونه باشد. یعنی به جای اینکه قلمرو دین تا مرز سیاست و عمل گشوده شود، سیاست و فضای ناخالص آن تا قلب دین گسترده شد... سیاستمداران اکنون بخوبی می دانند چگونه می توان دین را وسیله ای برای بسیج کردن مردم قرار داد یا چگونه می توان از کانال باورهای دینی، سیاستهای خاصی را به مردم قبولاند...

این مسئله در مورد علم هم صادق است. در اوایل قرن بیستم، دانشمندان فاشیست سعی داشتند اثبات کنند که یهودیان، زنان، سیاهپوستان از نظر ژنتیکی با بقیه تفاوت دارند! مثلاً در مورد زنان این مطرح می شد که مغز آنها چند گرم سبکتر از مغز مردان است و یا جمجمه آنها کوچکتر است و ... که در نهایت بتوانند به این برسند که آنها ذاتاً بهره هوشی پایینتری نسبت به مردان می توانند داشته باشند. حتی افلاطون هم اشرافزادگان را به طلا تشبیه می کرد و بردگان را به مس ... و اثبات می کرد این در ذات آنها قرار داشته شده است. پس به این ترتیب نمی تواند و نباید یک برده ، در طبقه اشراف باشد و یک اشرافزاده، در گروه برده ...!

اینجا موضوع فقط یک مسئله معرفت شناسی نیست. بلکه تبعات بعدی و اقدامات سیاسی ناشی از آن است که می تواند دودمان یهودیان و سیاهپوستان را بر باد دهد و حقوق زنان را برای همیشه زیر خاک دفن کند. مخصوصاً اقداماتی که از اثبات یک حقیقت طبیعی، ذاتی و غیرقابل کنترل افراد نشات بگیرد، آنقدر می تواند استوار باشد که عدم آن به عدم طبیعت متصل باشد...

اینجاست که باید جلوی این نوع از علم را گرفت و به دیده تردید به آن نگریست. به خاطر داشته باشیم که تمام ابزارهای علمی ، حامل انواع خطاهای اندازه گیری و تحلیلی هستند. از قرار آمار و احتمال هم همینطور است و شاید بدترین آنها باشد. در آزمون فرض های آماری نمی توان چیزی را اثبات کرد. بلکه می توان نظریه مخالف را تحت شرایط خاصی ابطال کرد. لذا هنگام بکارگیری آن همیشه باید میزان خطاهای نوع اول و دوم آن را به دقت و متناسب با موضوع مورد آزمون طراحی کرد. که در نهایت، باز هم، پاسخ آمار، صرفاً حدسی است که از سایر حدسها موفق تر می تواند باشد و کمکی که به ما می کند فقط در اخذ تصمیمات، بیشتر مطمئن تر است. لذا اینقدر باز بودن علم آمار و احتمال، دست خیلی ها را باز گذاشته است تا در قالب طرحهای آماری، نظریه های یکسره بر باد را به راحتی به اثبات برسانند... مثل آن دانشمندان سوری که اثبات کردند گوشت گوسفندی که با بسم الله ذبح می شود، دیرتر فاسد می شود ! خب، سیاست هم از این خوان گسترده و بی صاحب علم بی بهره نمانده و سیاستمداران به کمک دانشمندان وفادارشان، قادرند به عوامفریبی های گسترده ای دست بزنند.

 

اینک می خواهم توجه شما را به خبری شاخ برانگیز جلب کنم که دلیل نوشتن چنین یادداشتی هم شد :

http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-727489

 

در این خبر آمده است که :

« براساس تحقيقات پژوهشگر ايراني ژنتيك پزشكي و جمعيتي دانشگاه «كمبريج» كه با كمك و نظارت گروهي از برجسته ترين محققان اين رشته انجام شده، جمعيت هاي ايراني كه با زبان‌هاي غير از گروه هندو-اروپائي تكلم مي‌كنند به ويژه جمعيت آذري زبان ساكن در فلات ايران ريشه ژنتيكي مشتركي با اقوام ترك زبان ساكن در كشور تركيه و اروپاي شرقي ندارند و بر عكس «شاخص‌هاي تمايز ژنتيكي» آنها (مانند FSt) با ساير گروه‌هاي ساكن در فلات ايران به ويژه فارسي زبانان نزديك به صفر است.»

 

پیدا کنید رابطه ژنتیک، زبان و پرتقال فروش را ...! جالب اینجاست که جمعیتهای ذکر شده در این خبر شامل ترکمنها هم می شود ! البته من نمی دانم این دانشمند عزیز چه چیزی را به عنوان اشتراکات اثبات کرده است. شاید ثابت کرده که همه نمونه های مورد آزمایش دارای دماغ و دهان و دندان بوده اند... شاید هم تفاوتهای اندازه جمجمه در نمونه ها، ناشی از خطای اندازه گیری بوده که احتمالاً خیلی هم مهم نبوده! مهم این است که در شاخصهای تمایز ژنتیکی جواب بدهد...

البته واژه ژنتیک پزشکی هم آنقدر قلنبه سلنبه هست که از همان ابتدا مخاطب را خلع سلاح کند. ولی مطمئنم یا این گزارش خبری، منعکس کننده کامل و سالم گزارش علمی نیست (یعنی یکی این وسط سیاسی بازی درآورده) یا روش دکترا گرفتن این دوست عزیزمان هم شبیه فوق لیسانس گرفتن آن بزرگواری است که در تز خود، به کمک یک طرح مناسب آماری!! ، توانسته بود اثبات کند، موسیقی ردیف میرزا عبدالله، برعکس همتاهای غربی اش، تاثیر مثبتی بر بیماران اتاق عمل دارد و احتمال موفقیت عمل جراحی را به طرز قابل توجهی افزایش می دهد !!!

+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت 19:41 توسط ارکین بولوت |

این یک یادداشت سیاسی نیست... بلکه بررسی یکی از گرفتاریهای طاقت فرسای شهروندان در مواجهه با دولت است که همانا سردرگمی ابدی در ادارات عریض و طویل دولتی باشد... ادارات دولتی ایران، برای ارباب رجوع نگون بخت بیشتر به یک لابيرنت می ماند تا گیشه ای برای عرضه و دريافت خدمت! جالب اینکه هر چقدر دریافت این خدمات برای ارباب رجوع حیاتی تر باشد، کابوس این لابیرنت هم وحشتناک تر است و هرقدر که بیشتر بی تابی کند، این کابوس طولانی تر می شود !! این شوخی بی مزه وقتی جدی می شود که با چند اداره در بدنه دولت (که شايد مسئوليتي هم در قبال عملکرد ادارات قبل و بعد از خود ندارند) سروکار داشته باشیم...!

 

عوامل متعددي در شکل گيري این شرايط نامطبوع دخيل هستند .. مثل تامين بودجه اداره کشور به روشي غير از ماليات، عدم تبيين شفاف حقوق شهروندان در برابر دولت، فقدان ديدگاه مشتري مداري، مشکلات فرهنگ کار و خدمت رساني، مديريت ناکارآمد، بهره وري و ... یکی از این مشکلات مدیریتی هم طراحي نامناسب فرآیند و روشهاي انجام کار است. این مشکل چگونه ظاهر می شود؟

 

مسئله: واژه "دوندگي" که معمولا با لفظ مودبانه تری چون "پيگيري" بيان مي شود کاملا به گوشمان آشناست. آن چنان به اين واژه عادت کرده ايم که ديگر بهيج وجه غير طبيعي به نظر نمي رسد. ولی ... این غیرطبیعی به نظر نرسیدن، کمی غیرطبیعی به نظر می رسد!

 

بررسی: با پیگیری بیشتر واژه "پیگیری"، متوجه مي شويم در هنگام طراحي سيستمهاي خدمت رساني (اگر طراحي خاصي انجام شده باشد!)، براي ارباب رجوع نيز نقشهايي در نظر گرفته شده است... يعني حتي در موارديکه حضور ارباب رجوع در اداره لزومي ندارد، او بايد با حفظ نقش قبلي، در نقشهاي مختلفي چون رابط واحدهاي سازماني (پيک)، کارمند امور خدماتي يا دفتري و حتي گاهي اوقات بعنوان میانجی و حلال مشکلات درون سازماني ظاهر شود تا در نهایت بتواند خدمات مورد نظر خود را با موفقيت دريافت کند.

لذا دريافت موفقیت آمیز خدمات، در گرو عملكرد اوست و سيستم نيز اين نكته را بخوبي مي داند. عملکرد ضعيف ارباب رجوع در ايفاي نقشهاي فرعي اش مي تواند به قيمت تاخير در اخذ خدمت و حتي عدم دريافت خدمت منجر شود.

به این ترتیب سيستم خدمت دهنده بدون تغییر در روشهای انجام کار، با حفظ وضع موجود سیستم (که برای کارمندان دولتی ما خیلی حیاتی است!)، بدون هرگونه هزینه اضافی و حتی بدون نگرانی از بابت فرجام درخواست ارباب رجوع، به راحتي تنشهاي ناشي از کیفیت ارائه خدمات را از خود به ارباب رجوع منتقل مي كند.... شايد مشابه اين جمله که « مگه نمي خواهي كارت انجام بشه ؟ » را بارها در ادارات شنيده باشيم. سيستم ارباب رجوع بي نوا را براي تاخت و تاز و استثمار مناسب مي يابد و ارباب رجوع هم که ناگزير از پذيرفتن تمام اين شروط و وظايف اجباري است، به زودي به فعالترين عنصر در سيستم خدمت رسان تبديل مي شود.

 

معمولا به علت اينکه چنين سيستمي، خود را مسئول پاسخگويي و رسيدگي به وضعيت ارباب رجوع نمي داند، پس مشكلات بايد بگونه اي بين كارمند و ارباب رجوع حل شود كه اين امر (يعني بستگي داشتن سرنوشت خدمت به افراد و نه به سيستم)، دقيقا زمينه گسترش رشوه و فساد نيز هست. خیلی از کارمندها از همین گل آلودگی سیستم بیشترین منفعت را می برند و البته که حاضر نیستند سیستم شفاف تر عمل کند. فکر می کنم نوبر سیستمهای گل آلوده، مجموعه قوه قضائیه است که هیچکس نمی داند آنجا چه می گذرد و حق دانستن هم ندارد. مسئله قوه قضاییه خیلی مهم است، ولی نمی دانم چرا مطبوعات در این مورد تا حالا کوتاهی کرده اند ... شاید هم دلیل قانع کننده ای برای یک پسر خوب بودن دارند...! بگذریم ...

 

نتیجه : البته اين مسئله (استثمار ارباب رجوع) هميشه به نفع سيستم نيست و تكيه بيش از حد بر ارباب رجوع در نهايت به ضرر سيستم تمام مي شود. زیرا :

þ    عامل موفقيت سيستم (يعني ارباب رجوع) در بيرون از سيستم قرار مي گيرد و سيستم قادر به كنترل آن نيست. در نتيجه کنترلي بر سرنوشت خود ندارد و هرگز نمي تواند خود را بهبود دهد.

þ    اگر پايين آمدن بهره وري و کيفيت، از دست رفتن فرصتها، تاثيرپذيري مفرط از محيط، عدم انعطاف نسبت به تغییرات، اتلاف وقت و دوباره كاري را هزينه هاي سيستم تلقي كنيم , آنگاه حضور یا خروج ارباب رجوع اين هزينه ها را بر سيستم تحميل خواهد كرد. زيرا پس از اينکه ارباب رجوع با روش انجام کار کاملا آشنا شد و مشکلات سيستم را با تمام وجود احساس کرد، سيستم را ترك مي كند و ارباب رجوع جديدي وارد سيستم مي شود. ارباب رجوع جديد هم روشها را ياد مي گيرد  و سيستمها هربار اين سرمايه هاي خود را از دست مي دهند.

ولی اگر سيستم اين وقت و هزينه را بر روي اصلاح روشهاي انجام كار سرمايه گذاري كند و انجام كليه امور اداري را خود بر عهده بگيرد و به ارباب رجوع اجازه ندهد که وارد سیستم شود، آنگاه بجاي ارباب رجوع اين سيستم است كه ياد مي گيرد و البته آموخته هايش نيز در نزد خود باقي مي ماند. همچنین ابتكار عمل در دست سيستم قرار می گیرد تا جلوي بسياري از هزينه ها هم براي سيستم و هم براي ارباب رجوع گرفته شود.

به این ترتیب، سيستم انجام كليه امور را خود بدست مي گيرد, ضرر وجود مغايرتها , ناهماهنگي ها, طولاني شدن فرآيندها و ... مستقيما متوجه خود سيستم است. آنگاه رفع اين مشكلات دائمی مهم می شود. به اين ترتيب جهت، وارونه شده و مشكل ارباب رجوع، از این به بعد مشكل سيستم تلقي خواهد شد.

 

حتی اگر بتوانیم بگوییم که ارباب رجوع در هر حالتی فقط دولت را بعنوان خادم خود می شناسد، پس تقسيم بنديهايي كه براي تفکیک امور در درون دولت صورت گرفته نیز از نظر او اعتباري نخواهند داشت. از ديدگاه او فقط يك سيستم کلان با هدف برآورده كردن خدمت مورد نظرش وجود دارد و  مهم نيست كه نشانه هاي فيزيكي اين اجزا را در كجا مي توان يافت. اگر معتقد باشیم که در مقوله خدمات رساني حق هميشه با مشتري است دیدگاه دولت نیز نمی تواند منطبق بر دیدگاه ارباب رجوعش نباشد.

+ نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1385ساعت 18:0 توسط ارکین بولوت |