تبليغاتX
ترکمن عصرجدید

با وجود اینکه مسئله گلدکوئست دیگر خیلی قدیمی شده است، ولی می بینم هنوز عده ای از مردم راجع به این شبکه توجیه نیستند و از آنجا که شیوع این مسئله در ترکمن صحرا هم چشمگیر بوده است، بر آن شدم تا کمی هم درباره گلدکوئست بنویسم.

 

معمولاً اولین سوالی که در جلسات Presentation پرسیده می شود این است که چقدر با شبکه بازاریابی چندلایه ای Multi Level Marketing(MLM) آشنا هستیم؟ آیا به بازاریابی شبکه ای اعتقاد داریم؟ چقدر گلدکوئست را می شناسیم؟

در روش بازاریابی MLM، محصولات یک شرکت علاوه بر روش فروش مستقیم (از طریق عوامل معمول) از طریق شبکه ای از افراد نیز به فروش می رسند. نکته اینجاست که گلدکوئست خود را به مفاهیم صحیحی همچون بازاریابی شبکه ای و MLM وصل می کند تا بصورت زیرکانه ای بتواند برای خود اعتبار کسب کند. در حالیکه مفاهیم فوق فارغ از وجود گلدکوئست و به تنهایی هم معتبرند. پس این گلدکوئست است که باید برادری خود را اثبات کند.

 

مثال: خانم آرایشگری در محله ما تبلیغ می کند که به ازای هر مشتری جدیدی که به او معرفی کنیم، می توانیم از یک نوبت آرایش رایگان برخوردار شویم. به نظر من این مثال، در عین سادگی، نمونه یک بازاریابی شبکه ای است که قانونی هم هست. دو فاکتور مهمی که گلدکوئست به ندرت از آن برخوردار است و به همین دلیل هم دسیسه هرمی Pyramid Scheme نامیده می شود.

جالب اینجاست که آمریکا با بیش از 13 میلیون عضو شبکه های بازاریابی، و با تکیه بر زیرساختار قوی IT ، بزرگترین بکارگیرنده شبکه های بازاریابی در جهان محسوب می شود ولی فعالیت گلدکوئست در آنجا غیرقانونی است! این را من نمی گویم. معتبرترین انجمن شناسایی شبکه های بازاریابی قانونی یعنی DSA آمریکا می گوید.

خب جهت پرهیز از زیاده گویی، ویژگیهای اساسی یک شبکه بازاریابی و MLM واقعی را با هم مرور می کنیم:

 

در دسیسه هرمی:

þ       شبکه کسب سودهای کلان در کوتاه مدت را وعده می کند.

þ       وجود محصول صرفاً جهت پوشاندن ساختار غیرقانونی شبکه است و محصول از ارزش معادل بازار برخوردار نیست.

þ       انباشت سرمایه در دست عده ای معدود، به کمک گردشهای مالی و بلعیدن پولهای مردم و نه فروش محصول ایجاد می شود.

þ       اگر هزینه عضویت در شبکه زیاد باشد، نشانه ای بر وجود دسیسه هرمی است.

þ    اگر شبکه مجبورتان می کند برای عضویت مقدار زیادی از کالا را در ابتدای کار خریداری کنید یا شما را بدهکار کند، نشانه ای بر وجود دسیسه هرمی است.

þ       افراد درباره مقدار پورسانتی که بطور متوسط و معقول می توانند دریافت می کنند گمراه می شوند.

þ    شبکه مشتری نهایی ندارد و بازاریابها به نوعی خود مشتری محصول هستند! یعنی شبکه فقط بازاریاب دارد. نتیجه این می شود که نمایندگان فروش فقط بر سر فروش محصول به یکدیگر تلاش می کنند.

þ       امکان بازپس دادن محصولی که به فروش نرسیده وجود ندارد. چون بازاریاب به نوعی هم مشتری نهایی تلقی می شود.

 

در بازاریابی چندلایه ای قانونی:

þ       در ابتدا محصولی وجود دارد که فارغ از روش بازاریابی مستقیم یا شبکه ای نیز در حال فروش است.

þ       هدف اصلی شبکه فروش محصول است و طرح پاداش دهی و پورسانت، روش انگیزش محسوب می شود.

þ       هزینه عضویت اولیه معمولاً کم و ناچیز است و لازم نیست مقدار زیادی از کالا را جهت عضویت خریداری کنید.

þ       معمولاً بازاریابها در ابتدا مشتری محصول هستند که بعداً به فکر بازاریابی محصول هم می افتند.

þ    شبکه حتماً مشتری نهایی دارد که می خواهد محصول را بخرد. در نتیجه خرید محصول بدون عضویت در شبکه بازاریابی آن و بصورت معمول نیز امکان پذیر است.

þ       چنانچه محصول به فروش نرسد، شرکت آن را پس می گیرد.

 

حواشی گلدکوئست:

بعضی از بازاریابهای گلدکوئست در برابر دیگران ادعا می کنند که از این به اصطلاح شغل جدید خود بسیار راضی هستند. زیرا بکارگیری روابط عمومی قوی در کار جالب است و به نوعی نوآوری هم محسوب می شود. لذا به نزدیکترین دوستان خود توصیه می کنند که از زندگی کارمندی بیرون بیایند و به دنیای نوین بیزینس وارد شوند. این مسئله ای درست است ولی اینجا هم مانند قضیه MLM این گلدکوئست است که باید برادری خود را اثبات کند.

 

آنها که در اصول Presentation مهارت نسبتاً خوبی دارند، به مردم می گویند گلدکوئست روابط عمومی شما را تقویت می کند و باعث دوستیهای فراوان می گردد. این هم در ادامه دروغهای فراوان اعضای Gold Quest است که از همان ابتدا با MLM خواندن شبکه آغاز می شود. ولی این کلاهبرداران خوش مشرب... حتی روابط صمیمانه افراد با نزدیکترین دوستانشان را هم برهم می زنند. از قصه دروغگویی و فریبکاری آنها همین بس که اعضای قبلی شبکه پس از مدتی اعضای جدید را تهدید می کنند که هر از چندگاهی باید نشانه ای از پیشرفت را به معرض نمایش عمومی بگذارند. مثلاً اتومبیل یا حداقل موبایلهای Finger Touch و ... بخرند !

 

پیامی به گلدکوئستی ها:

چه از فریبهای پشت پرده این شبکه از قبل آگاهید و چه اکنون مطلع می شوید، اگر قدری به اخلاقیات پایبندید، هرجای این شبکه هم که باشید، فعالیت خود را متوقف کنید.

+ نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 9:5 توسط ارکین بولوت |

آقای عزت اله فولادوند در ابتدای کتاب « در سنگر آزادی » اثر فردریش فون هایک، یک فصل گفتار مترجم بر کتاب افزوده است که به اندازه خود کتاب خواندنی است. او در ابتدای همین پیشگفتار به معرفی آرای اقتصادی مکتب اقتصادی اتریش و فون میزس هم پرداخته که بد نیست از پیام ساده و عمیق آن ما هم آگاه باشیم:

 

مسئله: چرا سوسیالیسم و برنامه ریزی متمرکز محال است ؟

برای نسل امروز که شاهد ویرانی دیوار برلین و سقوط نظام شوروی و شکوفایی اقتصاد چین و هندوستان پس از تکیه بر عناصر بازار آزاد بوده است شاید اثبات این قضیه مانند اثبات مجدد کرویت زمین زائد به نظر برسد. ولی در اوایل قرن بیستم چنین نبود و دنیا به گونه ای دیگر می نمود. سوسیالیسم هنوز به مقیاس وسیع محک نخورده بود. اتحاد جماهیر شوروی هنوز دوران کودکی را می گذرانید و پیش بینی شکست آینده آن در نزد عده ای کثیر به مثابه کفرگویی بود.

در این شرایط بود که فون میزس می گفت محاسبه سوسیالیستی و برنامه ریزی متمرکز بیش از یک خیالبافی نیست. او می گفت کسانی که از مرکز برنامه می ریزند، ادعا دارند می توانند پیشاپیش محاسبه کنند که مثلاً مردم به چه تعداد لباس، اتومبیل، کتاب، ساختمان اداری، پزشک و نجار نیاز خواهند داشت. سپس خواهند توانست همان تعداد را بموقع و در جاهای صحیح در دسترس همگان قرار دهند. جالبتر اینکه این هدفها همه می بایست با شریفترین انگیزه ها مثل برآوردن نیازهای حقیقی انسانها به دست آیند و نه انگیزه ای غیراخلاقی! مثل سودجویی و منافع شخصی. به این ترتیب :

1.    برنامه ریزان سوسیالیست باید درباره اینکه نیروی انسانی، منابع طبیعی، سرمایه و سایر عوامل کمیاب تولید را کجا به منظور رفع حاجات انسانی بکار گیرند، تصمیم بگیرند.

2.    ولی اگر بازاری در کار نباشد که وضع واقعی عرضه و تقاضا را انعکاس دهد، برنامه ریزان هیچ اساس عقلانی برای اختصاص منابع اقتصادی در دست نخواهند داشت.

3.       لذا نخواهند دانست که چه کسی، چقدر، چه وقت و چرا باید از اقتصاد سهم ببرد.

این فقط قیمتهای بازار است که وضع واقعی عرضه و تقاضا را منعکس می کند ... و فقط کسی که از بازار مطلع است می داند منابع کمیاب را به کدام سو هدایت کند. پس مکتب اقتصادی اتریش و فون میزس نتیجه می گرفتند که محاسبه سوسیالیستی امکان پذیر نیست. زیرا :

برنامه ریزی متمرکز، یگانه منبع اطلاعات درست یعنی بازار را از بین می برد. چیزی که برنامه ریزان بیش از هرچیز به آن نیاز دارند.

 

حال بشنویم از فردریش فون هایک، فیلسوف و اقتصاددان، که در تز معرفت شناسی خود بر این عقیده است که شناخت انسان- از جمله برنامه ریزان- هیچ گاه کامل نیست. بر طبق این نظریه که به تقسیم معرفت معروف است، شناخت در قالب اندیشه ها، مهارتها، اعتقادات و شیوه های عملی زندگی در میان افراد ضرورتاً پخش و پراکنده است. هرکس چیزی می داند ولی هیچکس همه چیز را نمی داند. لذا هایک معتقد است اقتصاددانان تمرکزگرا تظاهر به برخورداری از معرفتی می کنند که نه تنها از آن محرومند، بلکه اصولاً نمی توانند محروم نباشند.

 

برنامه ریزان هم در پاسخ به این نگرانیها می گویند که نیازی به دانستن جزئیات نیست. کافی است خطوط کلی را بدانیم تا بتوانیم فرآیندهای پیچیده اقتصادی و اجتماعی را در قالب آمارهای کلی خلاصه کنیم. از نظر هایک این کار به این می ماند که نقشه دو بعدی زمین را با نقشه سه بعدی آن اشتباه بگیریم. هرچند نقشه برای راهیابی مفید است ولی اگر بنا باشد از آن برای نمایش روابط قسمتهای مختلف هم استفاده شود، نتیجه آن می شود که مساحت آمریکای جنوبی که در واقع 11 برابر گرینلند است، با آن برابر به نظر برسد!

 

هایک به بحث آزادی، در موضعی بالاتر از مقایسه طرحهای اقتصادی، بسیار معتقد است... و از نظر او تعدد و کثرت ارزشها و هدفها با هیچ چیز قابل معاوضه نیست.

به این ترتیب فون هایک معتقد است همکاری و هماهنگی اجتماعی هم که مدنظر برنامه ریزان است فقط در قالب مکانیزم بازار قابل تحقق خواهد بود و در پس آنچه هیاهو و جنجال بازار به نظر می رسد، وسیعترین نظم اجتماعی و اقتصادی، با حفظ آزادی و خلاقیت انسانها، نهفته است.

به این ترتیب او نظم اجتماعی نهفته در آشفتگیهای ظاهری بازار را نظم انتزاعی می نامد. در نظم انتزاعی هرکس در حین تعقیب هدف مورد علاقه خود، از قواعدی اساسی نیز پیروی می کند که هیچکس به تنهایی آن را وضع نکرده است. به این ترتیب بازار به یک شبکه گسترده ارتباط و همکاری تبدیل می شود که ...

...

 

اگر اجازه بدهید باقی مطالب فلسفی و سیاسی را در همان کتاب باقی می گذارم تا خواننده محترم بدون واسطه و با استعانت از قوه پیگیری خود بتواند به درک جامع تر و عمیق تری از اندیشه های فون هایک نایل آید و با تشخیص نسبت تاکنونی خود با این فیلسوف، چیدمان اندیشه ها و عقاید سیاسی اش را در ذهن بازتنظیم نماید.

+ نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 17:29 توسط ارکین بولوت |

در حال مباحثه بر سر مسئله ای بودیم که یهو طرف بهم گفت : آقا این نظر شخصی منه ... من اینجوری برداشت می کنم ... ! و بعد از آن دیگر ادامه بحث ممکن نبود و سکوت حکمفرما شد ...

بخاطر این قضیه، همون شب رو کلاً داشتم با این موضوع کلنجار می رفتم که آیا چیزی به عنوان نظر شخصی وجود دارد یا خیر. چون فکر می کنم نظر اگر نظر است پس شخصی نیست و اگر شخصی است، دیگر مانند یک نظر ارائه کردنی نیست. لذا به این نتیجه رسیدم که چیزی به نام نظر شخصی وجود ندارد. هر چیزی که بیان می شود دیگر متعلق به ما نیست و لذا در خارج از حوزه خصوصی ما قابل نقد است.

البته من معتقدم که خیلی از مفاهیم، در حوزه خصوصی افراد معتبرند. این واقعیتها و باورها از سویی وجود دارند ولی از سوی دیگر قابل بیان نیستند: مثل درد، لذت، رویا و حتی خرافات و ... . ولی از آنجا که امکان مبادله اطلاعات ناشی از این مفاهیم بین افراد نیست، پس اعتبار آنها فقط در نزد خود کسانی است که آن را تجربه می کنند. هنر و هر آنچه از جنس زیبایی شناسی و سلیقه است، نیز در همین گروه طبقه بندی می شوند. بهمین دلیل این نوع معرفت، حضوری و محدود به خود تجربه کنندگان می گردد و تلاش برای انتقال آن به سایرین از همان ابتدا عقیم است.

 

برچسب نظر شخصی بر روی اندیشه زدن، حربه ای است که شکاکها و پست مدرنها باب کرده اند تا بتوانند راه را بر روی هر نوع انتقاد ببندند. از آنجا که این قوم می گویند هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد و تنها چیزی که وجود دارد تفاوت دیدگاهها و برداشتهاست، به راحتی امکان نقد از خود را از دیگران سلب می کنند.

این مسئله، دامنگیر بسیاری از روشنفکران جوان ماست و البته معتقدم که این مرض از هنر به فلسفه سرایت کرده است ... و برای بکارگیرندگان این تکنیک می گویم که آقا یا نظرتان را برای خودتان نگه دارید یا اگر ابراز نظر می کنید، منتظر نقد شدن هم باشید.

+ نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385ساعت 20:4 توسط ارکین بولوت |

این باید یکی از آزاردهنده ترین تجربیات در روابط میان افراد باشد:

«روزی به این نتیجه برسیم که از رابطه ای کاملاً رضایت بخش با کسی محروم مانده ایم زیرا از طبقه، ملیت، سن، جنس یا جنسیت متفاوتی هستیم و یا برعکس، ممکن است بر اساس اشتراک داشتن در این ویژگیها، به کسی نزدیک شده باشیم و دریابیم که نمی توانیم یکدیگر را تحمل کنیم».

مارتین البرو، جامعه شناس، می گوید: اینها شکافهای جامعه بزرگتری هستند که ما (به عنوان افرادی از جامعه) در روابط شخصی خود آنها را توسعه می دهیم. این توسعه به دو شکل دربرگیری (Inclusion) و طرد (Exclusion) در ابعاد گوناگون فردی و اجتماعی اتفاق می افتد ... اینکه چه کسانی از ما هستند و چه کسانی نیستند ...

واقعیت این است که فرآیند طرد و دربرگیری همیشه ادامه خواهد داشت، هرگز یک بار برای همیشه تنظیم و تثبیت نخواهد شد و در چهارچوب مرزهای اجتماع محلی، منطقه ای و ملی نیز محدود نخواهد شد. اهمیت موضوع آنجاست که در نتیجۀ این شکافها و فرآیند طرد- دربرگیری، مردم به سادگی می توانند گدا را در خیابان نادیده بگیرند یا نسبت به حقوق انسانی تضییع شده مظلومان یا اقلیتها بی تفاوت باشند. این بدان معناست که امکان برقراری ارتباطی آزادانه و برابر با طرفهای دیگر به حداقل می رسد و معمولاً در چنین شرایطی، خصومت و ستیزه آشکار، به زحمت قابل کنترل است. و راه حل این مشکل معمولاً در تلاش برای یافتن مبنایی مشترک بین افراد جهت احیای مجدد واژه قدیمی برادری جستجو می شود:

ناسیونالیسم: 

از آنجاکه همیشه جوامع سعی کرده اند نماینده مفهوم کلی جامعه باشند، سعی می کنند منابع شکافها را در درون خود کنترل کنند و با این کار خود بزرگترین شکاف را بوجود می آورند. آنها ملت ها و کشورها را اختراع می کنند. و در این بین یک دولت ملی می کوشد از طریق تشویق بیهوده ناسیونالیسم این شکافها و ستیزه ها را کنترل کند. ولی پیوند ملی، پیوندی درجه سه و غیراصیل میان افرادی است که یکدیگر را نمی شناسند و بهترین چیزی که از این ناسیونالیسم باقی می ماند تنها اختراع تعدادی شخصیت شاد ورزشی است! و در مواردیکه متعصبان و مرتجعان می کوشند این روابط درجه سوم را بر روابط درجه اول حاکم کنند اغلب پیامدهای وحشیانه ای به بار می آید.

مطمئن باشید که قومیت گرایی افراطی نیز از جنس همین ناسیونالیسم است و پروژه هایی که بدون در نظر گرفتن معیارهای اصیل تر انسانی، سعی دارند قومیت، نژاد، زبان و ... را محور کار خود قرار می دهند فرجامی جز مانند پروژه ناموفق ملت سازی در ایران نخواهند داشت. پس بیهوده بر طبل ناسیونالیسم و قومیت محوری کوبیدن فقط می تواند نشانه کم سویی دیدگان صلب اندیشانی باشد که هنوز در خواب گران دهه های گذشته به سر می برند و پدیده فراگیر جهانی شدن را نمی بینند. برخی از روشنفکران سیاسی و دلسوز ترکمن هم از این صفت مبرا نیستند و هنوز مهندسی اجتماعی آینده خود را بر اساس اجحاف تاریخی قوم خود بنا می نهند که رگه های خطرناکی از ناسیونالیسم فراگیر در آن به چشم می خورد.

تنها راه حل نظری: جهانی شدن

اجتماع محلی یا منطقه ای بر پیوندهایی تاکید دارد که به همان اندازه که دربرگیرنده اند، طردکننده نیز هستند. از طرف دیگر روابط اجتماعی به همان اندازه که مرزها را بوجود می آورند، از آن می گذرند. در قدیم تصور می شد مسائل اجتماعی از طریق اقدامات دولتی قابل کنترل است، ولی واقعیت این است که شکافهای امروز جوامع دلایلی در بیرون از مرزهایشان دارند... مسئله در درک این نکته نهفته است که مرزهای مشخص فیزیکی، بهیج وجه مفهوم جامعه را واقعی تر نمی سازد. جوامع در زمان و مکان امتداد می یابند و اغلب به دشواری می توان گفت که کجا و کی آغاز می شوند و در چه مکانی و زمانی پایان می یابند.

همچنین امروزه آگاهی از فردیت افزایش یافته است و قدرت تک تک افراد از قدرت تک تک نیاکانشان بسیار بیشتر است. از طرفی، جهانی شدن، نفوذ زیاد دولت ملی را بر هویت افراد کاهش داده است. در نتیجه امکان درک تفاوتهای میان افراد و حتی احترام به حقوق ناشی از این تفاوتها و پذیرش آنها بیشتر شده است.

هرآن که جهان را بصورت کلی در نظر می گیریم، در می یابیم که انسانها هرگز اعضای کشوری خاص یا حتی تعداد معدودی از جوامع و گروهها نیستند. آنها از برکت تعلق به نوع انسان موجودات ویژه ای هستند و از این حیث، بشریت، چیزی بیش از جامعه خواهند بود. و جهانی شدن هم دغدغه های مشترک فراوان انسانها و بشریت را در خود حمل می کند و هم برای ایجاد بستری جهت توافق بر سر راه حلها، به اندازه کافی اصالت دارد.

و یک سیاست عملی: اعتماد

فرانسیس بیکن می گوید: اگر فردی نسبت به بیگانه ها مهربان و مودب باشد این نشان می دهد، او شهروندی جهانی است.

پیام این گفته این است که شهروند جهانی، این توانایی را دارد که به بیگانه اعتماد کند. همانطور که درستکار بودن یک تاجر به نفع اوست، فرض بر این است که بیگانگان هم معمولاً رفتاری دوستانه دارند نه خصمانه. حداقل می توان فرض کرد که دشمن من بیش از من خواستار نبردی ویرانگر نیست! البته اگر تصور شود که اعتماد، به تنهایی صلح و آرامش به ارمغان خواهد آورد خوش بینی نسنجیده ای است. ولی اگر این مفروضات را نپذیریم، کورکورانه بیگانگان را طرد خواهیم کرد و خصومت دائمی، مبنای رفتار ما خواهد شد. به همین دلیل در زندگی اجتماعی از اعتماد بی ضرر هر چند بدون هیچ تضمینی، طرفداری می شود. این نوع اعتماد تاکید کمتری بر مرز بین گروههای اجتماعی دارد. ضعیف ترین شکل آن "زندگی کن و بگذار زندگی کنند" است و شدیدترین شکل آن این فرض است که دیگران رفاه و آسایش تو را همچون آسایش خودشان خواهند دانست. حد میانه آن نیز این عقیده است که دیگری نفعی در حفظ قول تو دارد ... و همانطور که همه ما می دانیم این عقیده، همان اساس بازار است.

+ نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت 18:39 توسط ارکین بولوت |

در یادداشت قبلی نشان دادیم که خرافه لزوماً به افکار غلط عوام محدود نمی شود و ویژگیهای متافیزیکی آن شامل حتی حدسهای علمی یک دانشمند هم می شود. نکته اینجاست که یک دانشمند واقعی هرگز به حدسیات و حتی نظریات اثبات شده اش تعصب ندارد و هر آن آماده است تا آنها را رد کند. ولی عوام اینگونه نیستند. پس سوال این است :

چرا مردم باورهاي غلط را علي رغم اينكه با اطلاعاتشان تضاد دارد حفظ ميكنند و باز هم حاضر به تغيير آن نيستند؟

دلیل بیولوژیکی:

ساده ترین و بنیادی ترین نقش مغز، زنده نگهداشتن ماست، همانطور که بهنگام آسیب دیدگی شدید بدن، مغز حفظ ضربان قلب را بر حفظ هوشیاری ترجیح می دهد و به حالت کما می رود. مثلاً حتی کاهش مواد مخدر در بدن معتادان هم به منزله تهدیدی برای بقای آنها محسوب می شود و لذا مغزشان دستور به یافتن راه حلی سریع برای دفع خطر می دهد. دلیل همه این دروغ گفتنها، دزدیها، انکارها و ... هم همین فرمان مغز است.

 

همانطور که در یادداشت قبلی هم گفتیم که حواس انسان نقش کمی در پیشبرد معرفت انسان دارد. زیرا مغز انسان فقط به کمک حواس پنجگانه نیست که می تواند خطر را تشخیص دهد. بلکه بیشتر باورها و معرفت پیشینی (فطری) اوست که این کار را می کند.

باورها:

مثلا فرض کنید من در خانه نشسته ام. در این حالت حواس پنجگانه من نه تنها تشخیص نمی دهند که ماشین من بیرون پارک است، بلکه حتی شهادت می دهند که ماشین آنجا نیست! ولی مغز من با رجوع به باورها و نه حواس می فهمد که ماشین هنوز آنجاست. اگر باور من غیر از این باشد، دچار نگرانی و اضطراب خواهم شد که قطعاً واکنشی برای بقاست. هرچند حواس بصورت ابتدایی در درک خطر کمک می کنند، ولی این باورها هستند که دامنه حواس ما را براي تشخيص به موقع خطر افزايش مي دهند و بنابراين شانس بقای ما را در يك قلمرو ناشناخته هر زمان افزايش مي دهند ... مرد غار نشینی که می داند در بیرون چه خطرهایی او را تهدید می کند، احتمال زنده ماندن بیشتری دارد تا پلیسی که فکر نمی کند آن راننده مظلوم نمای جریمه شده ممکن است او را بکشد.

اینجاست که نقش حواس در حفظ بقا کمتر از نقش باورهاست و حتی در مغز، بهنگام جدال بین داده ها و باورها، این باورها هستند که پیروزند.

داستان پایداری خرافه در ذهن مردم هم از اینجا شروع می شود: فرو ریختن عقاید و جهان بینی انسانها مخصوصاً در سنین بزرگسالی بقایشان را تهدید می کند. بهمین دلیل آنها به رغم مشاهده اشتباهاتشان، حاضر به کنار گذاشتن ساختاری نیستند که فروریختنش، سردرگمی و پریشانی را برایشان بهمراه دارد. آنها طبیعتاً بقایشان را بر حقیقت ترجیح می دهند. پس می توان گفت مردم به اين دليل كه خود را تسليم اطلاعات جديد نمي كنند سفيه و تهي مغز نيستند!

نتیجه گیری:

þ    تقریباً می توان گفت که قالب شخصیتی افراد تا سن 6 سالگی ریخته می شود و محتوای افکار و عقایدشان نیز تا سن 18 سالگی پایه ریزی می شود. به این ترتیب، روحیه علمی و ضدخرافی باید قبل از این سنین در افراد پرورش داده شود. چیزی که نه در آموزش و پرورش ما به چشم می خورد و نه در خانه و خانواده های ما.

þ       باید انتخاب کنیم که حقیقت جو باشیم یا باایمان ... زیرا هیچ قرابتی بین این دو وجود ندارد.

þ    همانطور که باورها (از جمله خرافات) در حفظ بقا نقش دارند، نهادینه شدن ارتجاع و سرسختی بر سر باورها هم خود، بقا را تهدید می کند. لذا آنها که به چیزی ایمان می آورند و نسبت به آن یقین می کنند، در واقع خود را در معرض خطر هم قرار می دهند.

þ    با هجوم بردن مستقیم به سوی باورهای یک خرافاتی، فقط باعث می شوید او بیشتر گارد بگیرد. یادتان باشد که با مسئله آرامش و بقای افراد مواجه هستید. پس تاکتیکهای روشنگری شما باید بسیار ظریف و غیرانفجاری باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 9:8 توسط ارکین بولوت |