تبليغاتX
ترکمن عصرجدید

این روزها بحث خرافه داغ است: از پناه آوردن سگی گریان به حرم امام رضا گرفته تا حک شدن نام محمد بر روی یک تخم مرغ مرده یا یک سیب زمینی...! حتی پس از انتخابات ریاست جمهوری و آشنایی بیشتر مردم با عقاید آقای احمدی نژاد و حواشی سخنرانی ایشان در نیویورک ، موضوع خرافه جنبه های سیاسی نیز پیدا کرده است! پس وقت آن است که قدری هم از خرافه حرف بزنم:

خرافه چیست:

تعاریف و صفات متعددی برای خرافه ذکر شده که اکثراً به یک باور غیرعقلانی نامنطبق با واقعیتها که ناشی از مذهب باشد اشاره دارند. ولی برای من جنبه باور بودن آن مهمتر است. باورها در ما شکل می گیرند. بسیاری از این باورها بصورت فطری در ما وجود دارند و بعضی هم بصورت آگاهانه یا ناخودآگاه از مسیرهای گوناگونی به ذهن ما وارد می شوند و باورهای خرافی هم در این بین وجود خواهد داشت. منظور من از خرافه فراتر از معنای عامیانه آن است و شامل حدسها و ایده های شبه علمی نیز می شود. حتی دانشمندان هم درگیر خرافات هستند. پس بیهوده فکر نکنیم با حمله کردن به مادران ساده دلی که برای گشایش بخت دخترانشان به نزد پوسولوق ایشان می روند، شاخ غول خرافه را شکسته ایم و وظیفه روشنفکرانه ما به پایان رسیده است!

 

از طرفی بعضی از باورها برای ما و اطرافیان مهم تر هستند و قابل اعتماد بودنشان هم اهمیت پیدا می کند. زیرا نمی خواهیم باوری ناصواب در ما شکل بگیرد که جهان بینی ما را و در نتیجه رفتارهای ما را به سمت و سویی نادرست هدایت کند. ما از تحقق برخی باورهای یکدیگر می ترسیم و هرچه یقین و اعتقاد روی این باورها شدیدتر باشد، وضع وخیم تر می شود. از طرف دیگر می دانیم که هر چقدر هم اعتقاد خالصانه ای نسبت به یک باور در خود احساس کنیم، سرسوزنی دلیل بر درستی آن باور نمی شود! پس روش سنجش و پذیرش باورهای خودآگاهانه چیست؟ برای پاسخ به این سوال نیاز داریم قلمرو متافیزیک را از علم بازبشناسیم. برای اینکار اول باید علم را بشناسیم تا بالتبع، متافیزیک را هم شناخته باشیم :

علم کدام است ؟

·     پوزیتیوست های متقدم تصوری بسیار ابتدایی از علم و متافیزیک داشتند و می گفتند هر آنچه که توسط حواس پنجگانه درک و ردیابی نشوند جزو متافیزیک است. در حالیکه حواس انسان سهم ناچیزی در توسعه معرفت انسان دارد (در آینده راجع به این موضوع بیشتر صحبت خواهیم کرد).

·     بعدها، ویتگنشتاین به طرفداری از علم، متافیزیک را به این دلیل که بی معنی است، یکسره بی اعتبار شمرد. لذا مرز متافیزیک و علم را در معنادار بودن نظریه ها دانست. غافل از اینکه حتی علمی ترین نظریه ها نیز هیچ معنای خاصی را متباین نمی سازند و ما نظریه ها را اساساً آنگونه که می خواهیم معنا می کنیم. وقتی هم که بحث تاویل و هرمنوتیک پیش آمد بجای اینکه علم بر متافیزیک چیره شود، قلمرو متافیزیک تا قلب علم گسترده شد.

·     کارناپ معیار تمییز علم از متافیزیک را اثبات پذیری یک نظریه می دانست. ولی یک نظریه هیچوقت کاملاً اثبات نمی شود. این را تاریخ اشتباهات علمی به ما می آموزد. ما هم نمی توانیم تا آخر دنیا همچنان آزمایش کنیم و منتظر بمانیم تا علمی بودن یک نظریه اثبات شود!

·     کارل پوپر در کتاب منطق اکتشاف علمی معیار تمییز متافیزیک از علم را در ابطال پذیری نظریه ها دانست. او برای علمی بودن یک نظریه 9 معیار معرفی کرد که ابطال پذیری مهم ترین و مقدماتی ترین آنهاست. طبق این روش، به جای اثبات، به دنبال امکان ابطال یک نظریه می گردیم. اگر چنین امکانی وجود نداشت، آن نظریه متافیزیکی است. امکان ابطال یک نظریه اینگونه است که در پیش بینی نظریه، باید وقوع امری یا حصول نتیجه ای منع شده باشد تا چنانچه آن امر ممنوع رخ دهد، نظریه باطل شود. به نظر من این صواب ترین معیار ابداع شده تاکنون است.

نمونه های نظریه های متافیزیکی و علمی :

نیوتون وقتی فرمول جاذبه را نوشت، منظورش این بود که هر نتیجه ای غیر از این ممنوع است. خب نظریه اش ابطال پذیر بوده که اینشتین توانست نشان دهد که این فرمول همیشه جوابگو نیست. ولی اگر نیوتن می گفت که زمین مادر همه اشیاست و بهمین دلیل بازگشت همه اجسام به سوی زمین است، آنگاه هرگز نمی توانستیم این نظریه را ابطال کنیم. زیرا هیچ منعی ذکر نشده و هیچ روشی هم برای آزمون وجود ندارد. پس این نظریه غیرعلمی می بود. زیرا همیشه درست می نمود و هیچ نمونه نادرستی یافت نمی شد!

به نظر من حتی اگر گفته شود صلوات باعث دفع بلا در سفر می شود باز هم می تواند تا حدودی یک مسئله با صورتبندی ابطال پذیر باشد: زیرا اگر صلوات بفرستیم و دچار بلا شویم آنگاه نظریه ابطال می شود. ولی اگر تبصره ای به نظریه اضافه کنیم که اول باید نیت صلوات فرستنده پاک باشد و ... نظریه هرگز ابطال نخواهد شد و در نتیجه غیرعلمی و متافیزیکی خواهد بود. تبصره زدن و ابطال ناپذیر کردن روش علم نیست. بلکه هرچه درجه ابطال پذیری، میزان ممنوعیتها و مخاطره یک نظریه بیشتر باشد، علمی تر است...

هر چند خیلیها، وقتی در عالم واقعیت کم می آورند با یک تبصره ، ایده شکست خورده را از گرداب واقعیتها نجات می دهند، دور آن هاله ای غیراینجهانی و غیرآزمونپذیر می کشند و می گویند که ایده حقیقی شان شرایط ظهور نداشته. و البته شاید بخاطر همین تبصره ها و ابطال ناپذیریهاست که تحقق اسلام ناب محمدی اینچنین دست نیافتنی می نماید!

آیا متافیزیک یکسره بیهوده است؟

بیش از آنکه علم وجود داشته باشد متافیزیک وجود دارد. یا بعبارت بهتر، علم خود از جنس همان متافیزیک است ولی با این تفاوت که ساخت یافته است و معیاری برای روش کسب معرفت قائل است. تمام حدسهای ما به عالم متافیزیک تعلق دارند و اکثر ایده های نوآورانه علم نیز از درون همین حدسها بیرون می آیند. مثلاً هرچند این تصور یونانیان که همه چیز از اتم ساخته شده است، بسیار به خرافات آغشته بود، ولی ایده اصیل آن یعنی وجود ذره تشکیل دهنده اجسام بسیار هیجان انگیز است. مردم یونان باستان همچنین اعتقاد داشته اند که ماه بر زمین اثر می گذارد و گالیله آنها را مسخره می کرد. در حالیکه بعدها با کشف تاثیر ماه بر زمین به هنگام جزر و مد، همان خرافه حالت علمی به خود گرفت.

نتیجه: افکار و باورهای ما مملو از حدسیات و خرافات است که لزوماً بی معنی یا بی دلیل هم نیستند. مسئله اینجاست که مخالف جزم اندیشی و تفکر یقینی باشیم و هر آن آماده باشیم تا باورهای خود را در معرض آزمون و ابطال قرار دهیم. پس مهم نیست که منبع حدسها و نظرات ما علم باشد یا متافیزیک و خرافه ... مهم این است که صورتبندی نظریه های مهم خود را علمی و ابطال پذیر بنویسیم. همین حس مثبت عدم یقین همیشگی به باورها باعث می شود حدود اعتبار عقاید خود را بشناسیم و انعطاف و قدرت تحمل خود و یکدیگر را بالا ببریم. در غیر اینصورت، فرقی بین نظرات ما و خرافی ترین باورها و همچنین خود ما و کله شق ترین خرافه پرست ها وجود نخواهد داشت. همانطور که درباره جاذبه زمین، خرافات و خرافاتی ها بسیار بودند....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 11:33 توسط ارکین بولوت |

·    نسبت ترکمنها بعنوان یک قومیت با حکومت و قانون اساسی و سایر شهروندان چیست؟

·    یک ترکمن بعنوان شهروند سیاسی چه حقوقی دارد و در مقابل چه مسئولیتهایی بر دوشش است؟

·    استراتژیهای سیاسی آنها (چه در مقام یک ترکمن و چه در مقام یک شهروند) برای احقاق حقوق سیاسی خود چیست؟

·  هم اکنون نمونه های زنده ای از حکومتها در ایران و ترکمنستان وجود دارند که به ما ثابت می کنند نباید عقاید، نژاد، جنسیت، مذهب و ... مبنای تعریف حقوق سیاسی شهروندان قرار گیرد (همانطور که در یادداشت 2 نتیجه گرفتیم)! پس اگر اینها مبنا نیستند، الگوهای جایگزین کدامند؟

 

پاسخ سوالات فوق که به رابطه فرد یا گروه (بعنوان شهروند یا نهاد) با جامعه، دولت و نهادهای حکومتی و قانون می پردازند در فلسفه سیاسی داده خواهد شد. بهمین دلیل است که پژوهش در فلسفه سیاسی، برای کسانی که به سرنوشت سیاسی خود علاقمندند،یک فرض است. همچنین در فلسفه سیاسی به موضوعاتی چون حق، قدرت، آزادی و عدالت به کمک علوم جامعه شناسی و اقتصاد پرداخته می شود و انواع روشهای حکومت و تنظیم قواعد همکاری اجتماعی مورد بررسی قرار می گیرد.

تقریبا می توان گفت که کاربردی ترین و عملی ترین شاخه فلسفه، همین فلسفه سیاسی است. با نقل قول از جان رالز، اهداف فلسفه سیاسی را برمی شماریم :

1)      تمرکز بر روی مسائل بسیار مناقشه انگیز و تفرقه افکن جهت یافتن راه حل یا کاستن از اختلاف.

2)   جهت دهی به برداشتهای مردم و اعضای جامعه از نهادهای سیاسی، اجتماعی و تبیین جایگاه و رابطه آنها در مقابل این اعضا به عنوان افراد، خانواده و نهادها.

3)   نقش آشتی دهنده با واقعیت ها- که پذیرش وجود تفاوتهای عمیق در برداشتهای دینی و فلسفی شهروندان جهان را آسان تر کند. زیرا وقتی با درک صحیح فلسفی به نهادهای جامعه می نگریم، آنها نیز معقول به نظر می رسند.

4)   آرمانشهرباوری واقع گرایانه، یعنی کاوش در حد و مرزهای احتمال سیاسی عملی و فراهم کردن بنیان فلسفی لازم و قابل قبول برای نهادهای دموکراتیک.

 

وظیفه سیاسی ما: همه ما بعنوان شهروند اجباراً دارای هویتی سیاسی هستیم، برای خود فلسفه و اندیشه سیاسی داریم که رفتارهای ما را شکل می دهند. در حالت عادی احتمالا فلسفه سیاسی ما از منطق و نظم کافی برخوردار نیست و بهمین دلیل هم رفتارهای سیاسی غیرمنظم از خود نشان می دهیم. ولی مهمترین مسئله برای یک شهروند، بینش و فلسفه سیاسی اوست که باید آن را حداقل در حد عمومی توسعه داده باشد.

به این ترتیب وظیفه اول ما شهروندان این است که نسبت به دیدگاهها و فلسفه سیاسی خود رفتار حرفه ای  داشته باشیم و هرگز از جستجو برای یافتن راه حلهای مناسب برای حل مسائل مناقشه انگیز و تفرقه افکن سیاسی دست برنداریم. خوشبختانه اکنون الگوهای جهانی مناسبی هم برای تنظیم روابط شهروند- دولت و مکانیزمهای اجتماعی- اقتصادی طراحی شده اند که می توان حتی با عدد و رقم به بررسی و مقایسه آنها پرداخت. وقتی راه حلها و الگوهای مناسب را یافتیم به موقع از آنها حمایت کنیم. این راه حلها برای اجرایی شدن به حمایت ما احتیاج دارند. بهمین دلیل مسائلی چون انتخابات را به شوخی برگزار نکنیم و نسبت به سرنوشت نهادهایی (مانند احزاب، سازمانهای غیردولتی، روزنامه ها، ...) که کانال اعمال قدرت مردم هستند، حساس باشیم.

متاسفانه فعلا اندیشه و رفتار سیاسی مردم در ایران خیلی منظم و برپایه اصول نیست و هنوز اهمیت و جایگاه آرمانهایی مثل حقوق بشر و آزادی بیان به درستی درک نشده است... و چون نفهمیده ایم، تاکنون حساسیتهای ما نیز نسبت به آن کم بوده... بهمین دلیل بهایی هم برای آن نپرداخته ایم... و البته چیزی هم گیرمان نیامده است. در حالیکه مردم کشورهای آزاد پیشرو، بهای سنگینی برای تحقق بخشیدن به این آرمانها پرداخته اند و به همین سادگی هم آنها را از دست نمی دهند. نمونه خوب آن قانون کار جدید فرانسه یا لایحه دولت بوش برای شنود مکالمات شهروندان جهت مبارزه با تروریسم بود که با سیل عظیمی از اعتراضات مردم و نمایندگان و احزاب همراه شد. اغراق نیست اگر بگوییم برای شهروندان آمریکایی مسائلی نظیر این، از جنگ با عراق و افغانستان هم مهمتر است! ما هم روزی یاد می گیریم که نهادهای مدنی و مردمی مهمترین رکن دموکراسی هستند و البته هوشیاری و اراده مردم است که آن را سرپا نگه می دارد. همانطور که در یادداشت 11 گفتیم باید عرضه و لیاقت آزادی و مسئولیتهایمان را داشته باشیم، بدون آنکه به انتظار بایستیم تا کسی تکلیف ما را مشخص کند... این پیش شرطی است برای شهروندان سیاسی عصرجدید. باید یاد بگیریم مثل افراد بالغ رفتار کنیم و بگذاریم بقیه هم مثل افراد بالغ با ما رفتار کنند.

 

اهمیت مسئولیت پذیری سیاسی تک تک شهروندان فراموش نشدنی است، چون هنوز معتقدم روند شکل گیری دموکراسی از پایین به بالاست. تفاوت انقلاب موفق آمریکا و انقلاب ناموفق فرانسه هم در همین است. در آمریکا قبل از آنکه جمهوری مرکزی تشکیل شود، روستاها، شهرها و ایالتها توسط خود مردم اداره می شدند و بهمین دلیل شهروندان آمریکایی، راهی که قبلاً به خوبی می شناختند را در ادامه نیز به خوبی پیمودند. ولی در فرانسه نهادهای مردمی مستقل و کارآمدی وجود نداشت که در نهایت انقلاب آنها به دیکتاتوری منجر شد.

در مقابل، عراق یک نمونه استقرار دموکراسی از بالا به پایین است. مشکلات فراوانی پیش روی این ملت است. خب... البته این آخرین راه ممکن بود... ولی اگر هنوز انتخابی وجود دارد ... آیا لازم است ما هم همین راه را انتخاب کنیم؟

+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 18:51 توسط ارکین بولوت |

اگر با خواندن یادداشت قبلی، هنوز فکر می کنید که یک قمارباز انسان فاسد و ضداخلاقی است و یا خود را از معصیت یک قمارباز مبرا می دانید متن زیر را هم بخوانید :

 

قمار فقط در آن شکل متعارف بازی و پول ظاهر نمی شود. بلکه با چیزهای مختلف بر سر چیزهای مختلف می توان قمار کرد. خلاقیت انسان در این زمینه هم بخوبی بکار گرفته شده است:

وضعیت هوا، تعداد ظروف روی میز یک مهمانی، نتیجه کنکور، مدت اقامت یک مهمان، مدت دوام عشق افراد و ... می توانند موضوعی برای قمار باشند. همچنین از طرف دیگر، یک استکان چای، بلیط سینما، شرف، و حتی بوسه یا سکس می تواند جایزه آن قمار باشد. حتی خصوصی ترین حریم افراد مثل همسر و خانواده ممکن است در یک بازی به حراج گذارده شوند...

پس هروقت چیزی باارزش را برای دستیابی به وضعی مطلوبتر ولی نامطمئن تر به ورطه خطر می اندازید، دچار نوعی قمار هستید. حال موضوع قمار، می تواند هر نوع پیش بینی و ادعایی باشد و جایزه قمار هم می تواند هرچیز مادی یا غیرمادی مثل شرف باشد. پس :

·          کسی که قول می دهد شب هنگام بصورت لخت طبیعی در خیابانهای شهر بدود، یک قمارباز است.

·     کسی که ادعا می کند تخمین درستی از تعداد آجرهای یک دیوار بدست داده و برای اثبات ادعایش شروع به تخریب دیوار و شمارش آجرها می کند، یک قمارباز است.

·          کسی که حدس می زند پلاک اتومبیلی که از دور می آید زوج است یا زن حامله همسایه پسری در شکم دارد، یک قمارباز است.

·          کسی که در خیابان با موتورسیکلت خود حرکات آکروباتیک اجرا می کند، یک قمارباز است.

·          طرفداران دو آتشه تیمهای ورزشی، غمها، شادیها و گاهاً حیثیت خود را قمار می کنند.

·     حتی هیجان ناشی از شرکت در انتخابات و تعقیب نتیجه آن، مانند قرعه کشی بانکها، از جنس همان هیجانی است که قماربازی می خواهد بداند نتیجه انتخابش در بازی چه می شود!

·          دختری که فرار می کند یا بخاطر رهایی از ظلم خانواده، تن به ازدواج اجباری می دهد، به اندازه خواستگارش قمارباز است.

·     همانطور که قماربازها هنگام بازی شدیداً خرافاتی می شوند، خرافاتی ها هم در پیروی از حدسیاتی نامطمئن، رفتارهای قمارگونه از خود به نمایش می گذارند.

·          ...

 

حالا می خواهم مهیج ترین نوع قمار را معرفی کنم:

در داستاني از موپاسان، «مدل The Model» ، دختری بخاطر عشقی جانسوز می خواهد خودکشی کند. معشوق او قصد دارد او را از این کار منصرف کند. ولی دختر تهدید می کند. پسر هم در حالیکه عشق دختر را باور ندارد با خونسردی پنجره را برایش باز می کند و می گوید : بفرمایید...! دختر می پرد...

پس از مدتی آنها با هم ازدواج می کنند، هرچند اینکار باعث می شود که دختر برای همیشه روی ویلچر بنشیند... (تراژدی عاشقانه ای که مشابه آن بارها در ترکمن صحرا تکرار می شود...!)

پس، مهیج ترین قمار ، قمار با زندگی است. در خودکشی واقعی، زندگی با امکان وجود چیزی (یا حالتی) بهتر یا حداقل قابل تحمل تر معاوضه می شود ... یعنی شخص می خواهد از عوایدی نامطمئن که پس از مرگ ممکن است وجود داشته باشد برخوردار شود. به این ترتیب به نظر می رسد که شباهت و رابطه عمیقی بین قمار و خودکشی وجود داشته باشد. زیرا در خودکشی هم مقابله با سرنوشت و خدایان بصورت آزمایش و تجربه بروز پیدا می کند.

دوستی داشتم که می گفت تنها چیز باارزشی که برای رویارویی اش باقی مانده، مرگ است ...! و از آن رو که به حق حیات معتقد بود، در نتیجه حق پایان دادن به آن را هم برای خود محفوظ می دانست ...! متاسفانه خودکشی او موفقیت آمیز بود...!

 

فکر می کنم حالا بهتر می توانیم انواع قمارهایی که در اطرافمان اتفاق می افتد و شاید خود نیز مستقیماً در آنها درگیر هستیم را بشماریم... شاید هم نتوانیم بشماریم!

و در نهایت می توان گفت که قمار بر کل هستی ما سایه افکنده است، لذا روشهای بیشماری برای به خطر انداختن چیزهای گرانبها جهت کسب منافعی در سیاست، تجارت، عشق، ورزش، رانندگی اتومبیل یا خودکشی وجود خواهد داشت.

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 17:43 توسط ارکین بولوت |

شبی در ترمینال گنبد دیدم که دو مسافر با اشاره به برگه هایی که در دستشان بود با حرارت عجیبی از نتایج بدست آمده در فوتبال صحبت می کردند. یکی با چشمانی درخشان از اینکه فاصله کمی با برد داشته صحبت می کرد و آن یکی از بدبیاری در فلان بازی می نالید ...

این روزها مردم فوج فوج به سوی شعب تست هوش پایدار روان می شوند تا بلکه بخت خود را برای یک صعود هیجان انگیز در زندگی آزمایش کنند. ولی برخی پا را فراتر از این بازیها می گذارند و بر سر ماجراجویی یک پرتاب سکه، زندگی خود را قمار می کنند... فکر نمی کنم هزینه کم یک قمار کوچک یا جایزه بزرگ آن، تنها عامل روانه شدن مردم به سوی انواع قمار بوده باشد... از آنجاکه قماربازی در شمال کشور و در ترکمن صحرا شیوع قابل توجهی دارد، مطالعه روانشناختی قماربازهای واقعی برای من و مطمئناً برای شما خیلی جالب است :

 

خب، ابتدا باید بین یک قمارباز واقعی Gambler که قلب و روحش درگیر بازی است و یک شرط بند معمولی Punter که مقادیر اندکی را هر هفته بر سر اسب و فوتبال شرط بندی می کند، تمایز قائل شویم. شرط بند معمولی به جایزه به عنوان هدفی شیرین نه فقط قبل از برد، که در حین بازی و بعد از برد می نگرد. او با نهایت دقت و حساب شده پا پیش می گذارد و هر وقت بخواهد می تواند بازی را متوقف کند. او نمی خواهد ریسک کند و نمی خواهد اشتباه کند. پس این پانترها برای مطالعه چندان عجیب و جذاب نیستند. و راجع به قماربازي که به حرفه اي بودن معروف است و مثل یک تاجر عمل می کند نیز صحبت نمي کنم. همچنین از کسانی که مهارت در بازی و توانایی تقلبشان زیاد است حرف نمی زنم. داستان یک قمارباز واقعی با اینها کاملاً فرق می کند:

 

الکسيس ايوانويچ در رمان قمارباز داستايوسکي مي گويد : « در يک آن ! » و ادامه مي دهد « من بايد همه آنچه را که در عرض 5 دقيقه بدست آورده بودم را برمي داشتم ... چهار هزار روبل! خب البته اين لحظه مناسبي براي من بود تا از پشت ميز برخيزم. ولي وسوسه عجيبي در من بيدار شد که سرنوشت را به مبارزه بطلبم. مي خواستم بر گونه سرنوشت سيلي بزنم و زبانم را برايش در بياورم. پس بزرگترين مبلغ ممکنه يعني چهار هزار روبل را انتخاب کردم ... و باختم..! ».

من از یک قمارباز واقعی حرف می زنم: کسی که جایزه فقط قبل از برد برای او ارزش دارد... تنها هدفی که هرگز بدست نیاید می تواند او را ارضا کند... ریسک می کند، حتی اگر بداند که اشتباه می کند..! هرگز نمی تواند بازی را متوقف کند و همیشه به تعقیب برنده هر بازی می پردازد... حتی هرچه باختهای او بیشتر می شود، امید او به برد نهایی هم تقویت می گردد ...! ولی هیچ انتهایی وجود ندارد! بدون توجه به میزان برد، او همچنان بی قرار و ناراضی باقی می ماند... در ابتدا، یک بار بردن مهم است. بعد چند بار بردن مهم می شود. پس از آن چند بار پشت سر هم بردن اهمیت پیدا می کند و ... در نتیجه بازی پایانی ندارد. او مانند بچه ای است که پدر و مادر خود را اینگونه امتحان می کند : «آنها تا کجا به من اجازه می دهند که دور شوم ؟». درست مانند میکی در فیلم زیبای شکارچی گوزن، که دیوانه وار می خواست بداند که بالاخره در کدام یک از دوئل هایش کشته خواهد شد ...!

 

هرچه مانع بزرگتری بر سر راه قمارباز باشد، مطلوبیت هدفش افزایش پیدا می کند. برای او برنده شدن مهم نیست. بلکه این شکار کردن است که ارزش دارد! وقتی چیزی به ما تعلق ندارد، علاقه شدیدی به تصاحب آن داریم (مثل مردمی که در ایام جنگ جلوی مغازه ها صف می ایستادند، حتی زمانیکه نمی دانستند این صف چرا و برای چه تشکیل شده است..!). ولی به محض اینکه هدف را فتح کردیم، تمام علاقه خود را از دست می دهیم (آنتی تز عشق رمانتیک و ازدواج هم از همین مقوله است).

 

بهنگام بازی قمار، گرسنگی و تشنگی، مشروب، زن و ... کمترین اهمیت را برای قمارباز دارند. ذهن او در میان امیدها و ناامیدیها در نوسان است. نیروهای مرموزی او را بسوی نابودی می کشانند. او خود از وجود این نیروهای مرموز چندان آگاهي ندارد و هيچکس هم نمي داند که این حس کشش شدید کي به سراغ آدم مي آيد و چه زماني کنترل همه چيز را بدست مي گيرد. چیزی به عنوان حسابگری، احتیاط و صرفه جویی در آنها وجود ندارد. بحالت دست و دلبازانه ای نقش یک اشرافزاده پولدار را بازی می کنند و روی مبالغ هنگفتی شرط می بندند در حالیکه یک پاپاسی هم در جیب ندارند! و همزمان به شکوه یک پرستیژ فانتزی می رسند : چیزی قهرمانانه در آمادگی آنها برای از دست دادن پول و ابعاد کاری که می خواهند انجام دهند وجود دارد. آنچه که سایرین آن را با ارزشتر از حتی زندگی خود می دانند برایشان کاملاً بی ارزش محسوب می شود! در یک طرف تلقینات این پرستیژ فانتزی باعث می شود که اطمینان کاملی به موفقیت داشته باشند و کل دارایی خود را در میان بگذارند. و از طرف دیگر، داراییهایشان برایشان ارزشی ندارد. به این ترتیب آنها همه چیز خود را به آسانی از دست می دهند.

 

اکثر قماربازان اعداد عجیب و غریب را بطور مستمر انتخاب می کنند و از انتخاب اعدادی که منصفانه به نظر می رسند پرهیز می کنند. پس این نظریه که قماربازان دوست ندارند ببازند نیز رنگ می بازد! آنها حتی تمایلی به شرکت در بازیهایی که مهارتی هستند نیز ندارند و بازیهای کاملا تصادفی را بیشتر ترجیح می دهند! گاهی هوسی آنها را در بر می گیرد که قصد می کنند تماشاگرانشان را از شدت مخاطره آمیز بودن بازی خود متحیر کنند. گویی اصلاً آنها با رقیبانشان بازی نمی کنند، بلکه دوست دارند در جلوی آنهمه تماشاچی و شاهد، بر گوش سرنوشت سیلی بزنند! قمارباز داستان سرنوشت بشر آندره مالرو، یعنی کلاپيک، درباره سرنوشت با خود اینگونه مي انديشيد : « اين توپ کوچک رولت ... با آن حرکت اشتباهش ... خود سرنوشت بود! ».

 

هرچند درک کامل این افراد، برای ما دشوار است. ولی از یک چیز مطمئنم : قمارباز یک فاسد ضداخلاق نیست... بلکه یک بیمار است ... که قربانی یک فشار روانی است ... او بمانند یک معتاد الکلي است که هربار بايد مقدار بيشتري مصرف کند تا همان تاثير قبلي را دريافت کند. در مراحل اوليه اعتياد قرباني سعي مي کند جلوي تمايل شديدش براي انجام اين کار را بگيرد. ولی در مرحله بعدي با این تمایل شدید درگیر می شود و دیگر هدف او فقط جلوگيري از انجام کار است!

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 9:4 توسط ارکین بولوت |

در کانال های ماهواره ای جمهوری اسلامی، مجریان سعی می کنند شیک تر لباس بپوشند و مدرن تر اجرا کنند. خانمها مقنعه ساده نمی پوشند بلکه روسری آن هم از نوع گلدارش را روی سر می گذارند. برنامه های موسیقی که در سیمای داخلی قابل اجرا نیستند آنجا هر روز اجرا می شوند و ... ولی اگر کسی بخواهد همین کانالهای العالم و سحر را تماشا کند معلوم نیست به کی باید مراجعه کند. چون تماشای این برنامه ها (یعنی بطور کلی ماهواره) برای ایرانیها ممنوع است! 

خب، دلیلش هم این است که ما غریبه ها را بیشتر از خودیها دوست داریم و محبتهایی که به آنها ابراز می کنیم را بر خانواده خود روا نمی داریم. نمونه اش، آخر ماه که می شه، عکس العمل دستگاههای ATM بانکهای عضو شتاب را زیر نظر بگیرید: اگر مشتری منوی فارسی را انتخاب کند دستگاه به هر دلیل پول نمی دهد. ولی اگر منوی انگلیسی را انتخاب کرده باشد پول را دو دستی تقدیم می کند!! این مسئله اتفاقی نیست و حتماً برنامه اش اینگونه تنظیم شده است! در همان حال به یکدیگر یادآوری می کنیم: چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است ... این یعنی قوز بالا قوز !

 

اگر خوب دقت کرده باشیم می بینیم که اسماً همه چیز در ایران وجود دارد. ولی واقعاً وجود ندارد. همه چیز حالت روکاری و نمایشی دارد. مثلاً روی در سینما، هتل، آژانس هواپیمایی، قطار، اتوبوس و ... نوشته است تلفن رزرو. ولی وقتی زنگ می زنیم صدایی از آنسو می گوید : رزرو نداریم. باید خودتان تشریف بیاورید! تا حالا ندیده بودیم کسی آگهی بزند ولی از مردم بخواهد که به این آگهی توجه نکنند! (این حتی خنده دار تر از آگهی های شهرداری است که روی دیوارها نوشته: چسباندن هر نوع آگهی در این مکان ممنوع است!)

 

به شدت تعارف می کنیم که آقا بفرما تو ... آقا قابل نداره ! ولی آخرش نمی ذاریم بیاد تو و یا پول را به زور خجالت ازش می گیریم ... نمایشی که هر دو بازیگر آن از محتوایش اطلاع دارند و در نهایت همکاری، این نمایش مزورانه را به پایان می برند. خیلی عجیب است!

 

در قانون اساسی یک جور می نویسیم ولی در عمل جور دیگری رفتار می کنیم. شاید این قانون هم برای کسی غیر از ما نوشته شده است! در سطح بین الملل حقوق پایمال شده خود را فریاد می زنیم ولی در داخل اگر زورمان برسد از هیچ کاری دریغ نمی کنیم ...

 

به این ترتیب، معلوم می شود که داریم آروم آروم عادت می کنیم که دو تا رو داشته باشیم. یکی برای خودمان یکی برای دیگران. مثل دفاتر مالیاتی شرکتها !!! حتی روش زندگی مردم در خانه و خارج از خانه هم مثل این دفاتر مالیاتی دو گانه و متضاد است. در خانه جور دیگری می پوشیم و جور دیگری فکر می کنیم. ولی در بیرون دقیقاً برعکس آن را به معرض نمایش می گذاریم. و این یک بیماری است. این بیماری بین شهرنشینها بیشتر است. چون هیولای جامعه در شهرها حضور قدرتمندتری دارد. بهمین دلیل وقتی یک روستایی را می بینم، فکر می کنم او بسیار روراست تر و آزادتر از ما شهریها زندگی می کند. او از ما سالم تر است.

 

با این طرح جدید مبارزه با بدحجابی فکر می کنم وضع بدتر هم بشود (شنیده ام که در آذربایجان غربی پلیس می خواهد جلوی ماشین راننده های زن را بگیرد و عکس روی گواهینامه شان را با سر وضع داخل ماشین مطابقت دهد که اگر مغایرت داشت ماشین را توقیف کنند!) این بخاطر این است که عده ای نمی توانند عده ای دیگر را تحمل کنند. اصلاً من نمی دانم کسی که می خواهد محجب باشد چه کار به دیگران دارد. مگر مردم به شما می گویند محجب نباش که شما به آنها می گویید؟! می گویند امر به معروف و نهی از منکر. ولی کسی نیست به ما بگوید معروف کدام است و منکر کدام؟ مثال رنگ باخته تشبیه جامعه به کشتی و مسافران هم که دیگر نخ نما شده است. بابا کدام کشتی؟ کدام دریا؟ کدام جهت؟ کدام میخ؟ کدام سوراخ؟ آخر مگر می شود از این مثالها و تشبیهات برای جامعه برنامه بیرون کشید؟

 

این مشکلات همه از ایدئولوژی های حکومتهای آرمانگرا ناشی می شود که می خواهند مدینه فاضله ایجاد کنند (پوپر بیچاره صداش گرفت از بس که گفت اینها خطرناکتر از بقیه هستند) پس این را هم اضافه کنیم که حکومتهای دارای ایدئولوژیهای آرمانگرایانه، دورویی را هم پرورش می دهند. با پول و امکانات مردم بر علیه آنها فعالیت می کنند. مردم بیچاره هم وقتی می بینند هزینه های خودسانسوری کمتر از سایر گزینه هاست به آن تن می دهند (این نمایش قدرت همان لویاتانی است که هابز می گفت).

 

هر وقت حقیقت سازشکارانه پنهان شد و دروغ جای صداقت را گرفت، بدانیم که اشتباهی در کار است. هروقت دو چهره، دو دفتر مالیاتی و دو میز (روی میز و زیر میز) در اطراف خود دیدیم می توانیم بوی بیماری و فساد را هم در آنجا استشمام کنیم.

 

و هرچند تا اطلاع ثانوی عشق در پستوی خانه ها و حقیقت پشت نقابها نهان خواهد شد ولی مطمئنم که این هم اشتباهی است. برای انسان آزاده و سربلند، زندگی ساده تر از این حرفهاست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 12:18 توسط ارکین بولوت |

از آنجا که تولد و مرگ ما (بصورت غيراختياري)، تعيين مي کند درون ساختار اساسي جامعه قرار بگيريم یا خیر، رابطه افراد در درون اين ساختار نيز از ديگر روابط انجمني، خانوادگي و شخصي آنها متمايز است. حال قوانین این ساختار اساسی چه باید باشند تا نظام همکاری اجتماعی مسالمت آمیز شهروندان، از نسلی به نسل به بعد، امکان ظهور پیدا کند ؟

جان رالز می گوید بدون فرض پلورالیسم معقول و کثرت آموزه های جامع، امکان برقراری چنین جامعه دموکراتیکی وجود ندارد. یعنی برای داشتن جامعه دموکراتیک پایدار ، باید شهروندان دموکراتیک داشته باشیم که مدارا و تساهل از خصوصیات اصلی این شهروندان است. آنها هرگز تحمیل آموزه ای خاص را به قیمت از دست رفتن حقوق اساسی سایر شهروندان نمی پذیرند.

از آنجا که برقراری جامعه دموکراتیک فقط با توافق خود شهروندان (علیرغم جهان بینی های گوناگون شان) میسر است، لذا تعدیل و تحدید آموزه های جامع آنها در ساختار اساسی جامعه بسیار ضروری می نماید. جاییکه شهروندان در درجه اول مسئولیت اعمال و اخلاق خود را بر عهده می گیرند و بار بنا نهادن جامعه ای مبتنی بر همکاری منصفانه و مسالمت آمیز را خود بر دوش می کشند.

به عنوان نتیجه ای از کتاب تبارشناسی اخلاق نیچه، می خواهم آن را اینگونه توصیف کنم:

« جاییکه انسانها دیگر اخلاق خود را بر اساس حس وام داری و تکلیف به خدایان شکل نمی دهند ... و از این بابت دچار بدوجدانی نمی شوند و حس گناه نیز به ایشان دست نمی دهد ... کسانی که آزادی و مسئولیت خویش را بر دوش توانند کشید، بدون آنکه به انتظار بایستند تا کسی تکلیف و وظیفه آنها را مشخص کند... »

هرچند نیچه در این کتاب دموکراسی را روش فرومایگان و گله برشمرده است ولی به رهایی انسانها از حس تکلیف نسبت به خدایان، بدوجدانی و حس گناه و وامداری به آنها تاکید کرده است و ابرانسان خود را کسی برشمرده که عرضه به دوش کشیدن مسئولیت خود را دارد. مقصود من نیز همین ایده دوم اوست.

 

برگردیم به جان رالز ...

او می گوید اصول عدالت در چهار مرحله انتخاب خواهند شد :

1)      انتخاب اصول در پس حجاب جهل توسط طرفین

2)      میثاق قانون اساسی و اطمینان از برآورده شدن اصل اول عدالت (که در پایین آمده است) و کارکرد اجرایی آن

3)      وضع قوانینی که بر اساس قانون اساسی و اصول عدالت مجاز شمرده می شود و لازم می باشند (مرحله تقنینی)

4)      اجرای قوانین توسط مدیران، تبعیت توسط شهروندان و تفسیر توسط قوه قضاییه

 

اصول عدالت و مبنای سنجش آنها :

جان رالز برای نظریه عدالت خود دو اصل قائل است :

1)      هر شخص به طرح کاملی از آزادیهای اساسی برابر، مثل هر شخص دیگری، حق لغوناشدنی یکسان دارد (اصل آزادیهای برابر).

2)      نابرابریهای اجتماعی به دو شرط قابل قبول هستند :

a)    این نابربریها باید مختص مناصب و مقام ها باشند، نه اشخاص. تحت شرایط برابری منصفانه فرصتها باب این مناصب و پستها بر روی اشخاص گشوده است. (اصل فرصتهای برابر)

b)      این نابرابریها باید بیش ترین سود را برای محروم ترین اعضای جامعه داشته باشد (اصل تفاوت).

 

جان رالز معتقد است که فهرست آزادیهای اساسی و برابر از دو طریق تاریخی و تحلیلی قابل دستیابی است. این آزادیها از موارد زیر قابل استخراج هستند :

·          آزادی اندیشه و وجدان

·          آزادیهای سیاسی (حق رای دادن و مشارکت در سیاست)

·          آزادی اجتماع

·          حقوق و آزادیهای حاصل از آزادی، تمامیت و یکپارچگی جسمی و روانی شخص

·          حقوق و آزادیهای تحت پوشش حکومت قانون

رالز می گوید آزادی از آن حیث که آزادی است، ارزش ممتازی دارد و نمی توان در بین آنها اولویت بندی یا جایگزینی خاصی قائل شد. او برای مثال می گوید که نمی توانیم مصوبه ای مربوط به خدمت سربازی گزینشی را توجیه کنیم که به عده ای معافیت تحصیلی دائم/موقت اعطا می کند تا افراد به تحصیلات و کسب مهارتهای ارزشمند اقدام کنند. زیرا سربازگیری، مداخله ای جدی در آزادیهای اساسی شهروندان است و نمی توان آن را با هیچ نیازی که به اندازه نیاز به دفاع از خود این آزادیهای برابر قانع کننده نباشد توجیه کرد.

 

اصل اول مستقیماً به قانون اساسی مربوط است ولی اصل دوم بیشتر به مسئله عدالت توزیعی  می پردازد و در نتیجه ذیل قانون اساسی نمی گیرد. به این ترتیب واضح است که اصل اول بر اصل دوم اولویت دارد. برای تشریح اصل دوم هم مثالی می آورم :

در همان اداره ای که شما کار می کنید، نابرابریهایی در میزان درآمد و قدرت وجود دارد. مثلاً مرئوس باید از دستورات مشروع رئیس اطاعت کند. آیا این نابرابریها، بی عدالتی است؟ در این رابطه، اصل دوم می گوید که نابرابریها باید به مناصب تعلق داشته باشند و فرصت دستیابی به مناصب نیز برای همه برابر باشد. یعنی فرصت اینکه شما رئیس باشید یا مرئوس برایتان فراهم است و انتخاب با خودتان است که در کدام رده قرار بگیرید. تفاوت در قدرت هم ناشی از تفاوت در پستهاست و نه اشخاص. ولی اگر این قدرت به خود شخص اعطا شود، بی عدالتی رخ داده است. نمونه بی عدالتی در ساختار اساسی یک جامعه هم می تواند این باشد که شخصی یا گروهی خاص از شهروندان به صرف اینکه دارای عقاید و مذهب خاصی هستند از رسیدن به پست ریاست جمهوری کشور محروم شوند و گروهی باز به همین دلیل به آن پست دسترسی داشته باشند...!

 

اصل دوم علیرغم اینکه به برابری فرصتها می اندیشد، در پی آن است که نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی را کنترل کند. نابرابری نه تنها اجتناب ناپذیر است بلکه ضروری است و کارکردهای خاص خود را دارد. هر مدلی از توزیع هم در نهایت به نابرابری منجر خواهد شد. ولی عادلانه ترین طرح کدام است؟

رالز می گوید وقتی قواعد طرح، آگاهانه مورد تایید و احترام شهروندان باشد، نتیجه هرچه که باشد عادلانه است (بعبارت بهتر ناعادلانه نیست). ولی به این بسنده نمی کند و معتقد است که ممکن است مردم نسبت به نتایج اجرای بلندمدت برخی طرحها آگاهی کافی نداشته باشند. حتی در پی اجرای بلندمدت بهترین مدلهای توزیع هم ممکن است قدرت و ثروت در دست عده قلیلی ظاهراً بصورت منصفانه انباشته شود که این انباشتگی، شرایط لازم برای توافقات آزادانه و منصفانه آتی را از بین ببرد. در نتیجه رالز مدلی را عادلانه می داند و نابرابریهایی را مجاز می شمارد که در پی اجرای مدل، بیشترین نفع برای محرومترین ها حاصل شود. بهمین دلیل است که گفته می شود جان رالز هم جانب آزادی را دارد و هم به عدالت می اندیشد.

مثلاً اگر برگزاری کنکور را روشی عادلانه برای بهره مندی از آموزش عالی رایگان بدانیم، آنگاه طرح سهمیه بندی قبولی بر اساس مناطق سه گانه مثال خوبی برای اصل تفاوت خواهد بود. زیرا این طرح باعث می شود انصاف در مورد کسانی که در مناطق محرومتر تحصیل می کنند، بهتر رعایت شود و بدون این طرح، مدل برگزاری کنکور اساساً غیرعادلانه خواهد بود.

محرومان چه کسانی هستند؟

انسان برای زندگی با عزت به چه چیزهایی نیاز دارد؟ اگر بتوانیم آنها را کالاهای اولیه بنامیم، محرومان کسانی هستند که دسترسی به این کالاهای اولیه ندارند. رالز این کالاها را اینگونه فهرست می کند :

·          حقوق و آزادیهای اساسی : آزادی اندیشه و وجدان و ... که قبلاً گفته شد.

·          آزادی فعالیت و انتخاب آزادانه شغل با توجه به فرصتها و مسیرهای گوناگون

·          قوا و اختیارات ویژه مناصب و مقامات مرجع و مسئول

·          درآمد و ثروت به عنوان ابزار چندمنظوره (که ارزش مبادله دارد)

·     مبانی اجتماعی عزت نفس (البته منظور این نیست که عزت نفس در جایگاه یک کالای اولیه باشد، بلکه مبانی اجتماعی آن مثل داشتن حقوق برابر و ... چنین است)

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 11:37 توسط ارکین بولوت |