|
|
Brothers in Arms Dire Strait (Mark Knopfler) These mist covered mountains To be brothers in arms |
|
... جهانهای مختلف زیادی وجود دارند ... با خورشیدهای بسیاری ... و ما یکی بیشتر نداریم ... با این وجود در دنیاهای متفاوتی زندگی می کنیم ! اینک که خورشید به سوی جهنم رهسپار شده ... و ماه در اوج آسمان شناور است. بگذارید با شما خداحافظی کنم ... ... هر مردی باید بمیرد. ولی با نور ستارگان و در هر خط کف دست شما نوشته شده است : ما احمقیم که بر علیه برادرانمان می جنگیم ... |
http://web.starman.ee/mix/musa/Dire%20Straits%20-%20Brothers%20In%20Arms.mp3
با امید سالی به دور از هر نوع خشونت پنهان و آشکار ...
به هر بهانه ای ...
احمدی نژاد در این سخنرانی عدالت را اینگونه تعریف کرد:
1. عدالت یعنی همه امکانات کشور به طور عادلانه و مساوی در اختیار همگان قرار گیرد.
2. عدالت یعنی همهء فرصتها برای همهء مردم بطور عادلانه صورت پذیرد.
3. عدالت یعنی جوانان گنبدی به اندازه جوانان تهرانی و اصفهانی امکانات لازم برای پیشرفت و بروز خلاقیت ها و توانمندی های خودشان را داشته باشند.
4. عدالت یعنی امکانات دولت، خزانه های دولت به طور عادلانه برای همه بخش ها و اقشار توزیع شود.
5. اینکه دولت خدمتگزار به صورت مستقیم در این جا حضور یافته است بر اساس عدالت محوری است.
6. عدالت یعنی دولت در عزل و نصب بهترین ها را انتخاب کند.
وقتی تعاریف شماره های 2 و 3 را می شنوم بسیار امیدوار می شوم. من این تعریف از عدالت یعنی برابری فرصتها را (بعنوان آنتی تز برابری وضعیتها) بسیار می پسندم. زیرا معتقدم همه انسانها لزوما نمی توانند در وضعیت و موقعیت برابری باشند ولی باید از فرصت یکسانی برای رسیدن به آن وضعیت (مثل موقعیت اجتماعی، قدرت اقتصادی، منصب سیاسی، شغل و ...) برخوردار باشند. مثلا از نظر اقتصادی، وقتی شما پول کافی برای خرید یک کالای قانونی دارید، شما یک مشتری هستید و فرصت خرید شما باید با فرصت سایر مشتریها برابر باشد. ولی اگر به این خاطر که سیاه پوست هستید، از یک داد و ستد محروم شوید بی عدالتی رخ داده است. یا مثلا از نظر سیاسی وقتی شما یک شهروند هستید، باید فرصت رئیس جمهور شدن را هم داشته باشید. زیرا تا انجاییکه به این حوزه مربوط می شود شما تفاوتی با بقیه ندارید. قاعده برابری صوری هم می گوید:
« با اشخاص برابر در تمام جنبه های ذی مدخل باید بطور یکسان برخورد شود. »
متاسفانه وقتی تعاریف 2 و 3 را در کنار تعاریف 1 و 4 قرار می دهم قدری در فکر فرو می روم و به این نتیجه می رسم که منظور آقای احمدی نژاد از عدالت اقتصادی بیشتر همان برابری وضعیتها بوده است تا برابری فرصتها. یعنی احتمالا ایشان برابری فرصت را فقط به کمک برابری وضعیت ها ممکن می دانند و در نتیجه همان تصور قبلی من از روش عدالتخواهی وی بیش از پیش قوت می گیرد.
از آنجا که همیشه به بحث عدالت از جنبه عملی آن می نگرم تا نظری، در نتیجه روش اجرا همیشه برایم مهم بوده. لذا هم توزیع برابر امکانات را امری ناممکن می دانم و هم معتقدم چنین هدفی، مداخله دولت در عرصه های اجتماعی را بیش از پیش توجیه خواهد کرد. بنابراین اساسا با مکانیزم عادلانه ای که من در ذهن دارم تفاوت بنیادین دارد.
تعریف شماره 5 را بعنوان تعریفی از عدالت قبول ندارم. ولی با کمی اغماض بعنوان اقدامی که فرصتهای یکسانی جهت طرح مشکلات بومی را در اختیار استانها قرار می دهد می پذیرم.
تعریف شماره 6 را فقط در صورتی می پذیرم که در راستای تعریف شماره 2 قرار گیرد. یعنی فرصت رسیدن به مناصب سیاسی و تخصصی برای همه شهروندان یکسان باشد. ولی از آنجاکه در سطح کشور و در سطح استان چنین چیزی وجود ندارد، لذا فقط می ماند اینکه ببینیم این بهترینی که آقای احمدی نژاد از آن سخن می گویند کیست.
همچنین با توجه به قانون چهارم توسعه (که احتمالا رعایت نمی شود)، پستهای سیاسی باید از پستهای تخصصی جدا شوند و تغییر حزب حاکم نباید منجر به تغییر در پستهای تخصصی شود. ولی در استان گلستان، دست ترکمنها از همین پستهای تخصصی هم به دلایل سیاسی کوتاه است. لذا تعریف یا راهکار شماره 6 هم به نظر نمی رسد از جانب ترکمنها به عدالت قابل تفسیر باشد، ... اگر برعکس آن صادق نباشد!
احمدی نژاد همچنین روش نظارت مردم بر دولت را نیز اینگونه بیان کرد:
« من از همه شما می خواهم که تضمین سلامت و درست کارکردن و عملکرد سیستم های اداری را مورد نظارت قرار دهید . »
دوستان، من در یک سال اخیر دچار یک مشکل بنیادین فلسفی شدم. من هنوز نمی دانم پاسخگویی بدون پرسشگری چگونه میسر است؟ چطور می توان دولتی پاسخگو داشت بدون اینکه مردمی پرسشگر داشته باشیم؟ آیا بدون آزادی بیان و نقد هم مگر می توان پرسشگری کرد؟ احتمالا منظور از پاسخگویی دولت هم نوعی خودپاسخگویی بوده است. یعنی دولت راجع به هر چیزی که دوست داشت، هر وقت که دلش خواست، به هر نهادی که دلش خواست پاسخ دهد. لابد مثل همان جشنواره شهید رجایی که خود دولت عملکرد خودش را محاسبه و نظارت می کند نه نهادی از جنس مردم مثل مجلس. آخرش هم همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود.
من در رفتارهای آقای احمدی نژاد نوعی تمایل به فروتنی و تواضع می بینم که البته پسندیده است. ولی متاسفانه فکر می کنم این منش و روش بشکل ناصوابی در اقدامات و تصمیمات دولت هم پیاده می شود.
من اسم آن را گذاشته ام : ترک تشریفات.
ایشان همیشه می گویند که مردم نیازی به وکیل و وصی ندارند. همانطور که الان هم در تصمیم گیریهای بحرانی کشور مثل قضیه انرژی هسته ای به اصل 59 عمل نمی شود و انتخابات خیابانی جایگزین رفراندوم شده است. هرچند ارائه روش جدید فی نفسه مشکلی ندارد ولی باید مشخص کرد که در این روش خیابانی، رای کسانی که مخالف هستند چگونه شمارش خواهد شد. من حتی از روزی می ترسم که از این ترک تشریفات متواضعانه با تاسی به این فرض که مردم نیازی به وکیل ندارند، انحلال مجلس هم توجیه شود !
بهمین ترتیب درباره نظارت بر عملکرد دولت هم باید گفت که ایشان اعتقادی به واسطه گری رسانه ها و مطبوعات در پرسشگری به نیابت از مردم ندارند. زیرا اگر اینگونه بود حداقل یک بار راجع به امکان نقد حکومت، آزادی مطبوعات و ... صحبت می کردند. به نظر می رسد ایشان نظارت پراکنده مردمی (که معمولا بصورت انفرادی انجام می شود و البته برد کمی هم دارد) را بر موج سوالات دقیق و سازماندهی شده ای که به کمک مطبوعات طرح می شود بیشتر ترجیح می دهند. فکر می کنم منظور ایشان از عبارت نظارت عمومی بر دستگاههای اداری که در سخنرانی شان گفته بودند هم همین باشد.
خب ....... حالا دوباره رسیدیم به همان جایی که قبلا بودیم. یعنی از نو باید ثابت کنیم که برخی ساز و کارها و مکانیزمها مثل رفراندوم، آزادی بیان، مطبوعات، سخنگو داشتن دولت و ... فقط تشریفات نیستند، بلکه اساسا بنا به ضرورتهایی ایجاد و رعایت می شوند.
نکته: متن سخنرانی آقای احمدی نژاد از سایت دانشجویان ترکمن برداشته شده است.
ما نمي توانيم بگوييم حقيقت چيست. ولي مي توانيم بگوييم چه چيزي نيست. بهمين خاطر است که ...
روش علم ، نه اثبات نظريه هاي جديد، بلکه ابطال نظريه هاي قبلي است.
گاهي اوقات هدف نه بيشينه کردن سود، بلکه کمينه کردن زيان بوده . پس ...
دموکراسي روش برپا کردن حکومتهاي لايق نيست...
که روش رهايي از شر حکومتهاي فاسد است...
آزادي چيزي نيست جز رهايي از اسارتها. به اين ترتيب ...
هدف يافتن بهترين همسر دنيا نيست. بلکه خلاصي از شر بدترينش است ...
بخوانیم: بجاي سخت گيري در ازدواج، سهل گيري در طلاق !
...
پس ياد گرفته ام که گاهي هم متمم بگيرم. وارونه بنگرم، چون ...
ديدم ... براي آنکه انسان خوبي باشي ، فقط کافيست ظلم نکني...
بهمین دلیل دیگر نمی گویم او زشت است،
وقتي مي بينم که زيبا نيست...
آنجا که از فقدان ...
قدر داشتن را می فهمم ...
یا در حضور ساکت و پنهان سکوت ...
نغمه هاي موسيقي را معنی می کنم....
در می یابم که
از نيمه خالي ليوان، مي شود به نيمه پر آن رسيد ...
همانطور که از مرگ، زندگي را نتيجه مي گيريم ...
« ارکین بولوت »
بدیهی است که هر دوی علوم فوق الذکر لازم و ملزوم یکدیگرند. ولی معتقدم حکمرانی که از علم اقتصاد آگاه نیست از هر ظالمی بدتر است. چون بسیارند کشورهایی که دیکتاتوری اند ولی چون اقتصادشان را از بازیهای ایدئولوژیک خارج کرده اند رشد خوبی دارند. این میسر نیست مگر با توسل به الگوهای اقتصادی شناخته شده ای مثل بازار آزاد که بارها در موقعیتهای گوناگون امتحان خود را پس داده است.خوشبختانه اکنون درباره مقایسه الگوهای مختلف اقتصادی عدد و رقم هم فراوان وجود دارد و لازم نیست بخاطر بحث پیرامون آرمانهای اقتصاد سوسیال و لیبرال خیلی خود را خسته کنیم.
قصد ندارم شعار بدهم که: آنجا که اقتصاد آغاز می شود، ایدئولوژی پایان می یابد! ولی معتقدم در اقتصاد قبل از آنکه کنشی عمل کنیم، باید واکنشی رفتار کنیم. نظریه آشوب و سیستمهای دینامیک به خوبی به ما یاد می دهد که عوامل غیرقابل کنترل فراوانی در حوزه اقتصاد وجود دارند که ما نمی توانیم همه آنها را در ظرف ایدئولوژی های خشک خود جا دهیم. با وجود این من نمی دانم ما چطور می خواهیم هم وارد فضای رقابتی WTO باشیم و هم اقتصاد اسلامی را بطور کامل رعایت کنیم؟ متاسفانه یکی دیگر از بدبختی های ما این است که حالا دیگر صاحب ایدئولوژی هم شده ایم و باید تا آخر پای حرفمان بایستیم. مگر کدامیک از کشورهای سنگاپور، مالزی، امارات و ... برای خودشان ایدئولوژی توسعه اقتصادی بیرون دادند که ما بخواهیم؟ چرا از سرگذشت کشورهای کمونیست عبرت نمی گیریم؟ نکنه پیش خودمان فکر می کنیم که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ؟! فکر کنم گاومان زاییده و ما خبر نداریم!
بگذریم ... از آنجاییکه رابطه تنگاتنگی بین توسعه اقتصادی و آزادی، که معمولا در قانون تصریح می شود، وجود دارد می توان گفت که برنامه های آقای احمدی نژاد از همان اول هم ناقص بود. زیرا ایشان در شعارهایشان آنقدر که به مسئله توزیع ثروت پرداخته، هرگز از توزیع (یا بازگرداندن) قدرت به صاحبان اصلی آن یعنی مردم سخنی به میان نیاورده است. این امر برای انواع آزادیهای سیاسی یا اقتصادی شهروندان صادق بود و هست.
در اینجا می خواهم تفاوت رویکرد کنشی و واکنشی در اقتصاد که در بالا گفتم را بیشتر توضیح دهم :
نرخ ارز: يك اصل جالب و ساده در اقتصاد كه به آن اصل همبرگر بزرگ گفته ميشود بيان ميكند كه نرخ ارز هر كشور بايد به گونهاي تعيين شود كه قيمت همبرگر در آن كشور با ساير نقاط دنيا برابر باشد. میزان این نرخ معمولا با ملاحظه واقعیتهای بازار بصورت شناور تنظیم می شود نه خواست مردم.
نرخ بهره: نرخ بهره در اقتصاد مدرن به معني هزينه فرصتي است كه فراروي سرمايه قرار دارد. يعني مبلغ مشخصي پول در حداقل شرايط قادر به خلق ارزشي معادل نرخ بهره در طول سال است. تنظیم نرخ بهره نیز بگونه ای به میزان عرضه و تقاضای پول در بازار ارتباط دارد.
نرخ بهره از طرف خوب آن عامل رشد فعالیتهای اقتصادی کشور است و از طرف بد آن بعنوان ریشه تورم و افزایش قیمت تلقی می شود.
در اقتصاد مفاهیمی چون نرخ ارز، نرخ بهره و قيمت در اصل موجوديت خارجي ندارند. بلكه علائم مهمی هستند كه به بازيگران اقتصادي حركتهاي بعدی را نشان ميدهد. نه اینکه دولتمردان بخواهند به هر صورتی که مردم بیشتر خوششان می آید آنها را تنظیم وتعدیل کنند.
مثلا قيمت به توليدكننده علامت ميدهد كه چه كالايي چه مقدار ارزش دارد و سرمايهگذاري خود را كجا بايد انجام دهد و به مصرفكننده نيز علامت ميدهد كه براي كسب ميزان مطلوبيت مشخص چه ميزان پول بايد بپردازد. مصرفكننده براساس اين علامت سبد كالاي خود را به نحو مناسبي تنظيم ميكند.لذا قيمت نقش يك ابزار اندازهگيري مثل فشارسنج يا دماسنج را دارد. به اين ترتيب تلاش براي تغيير قيمت درست شبيه اين است كه ما بخواهيم عقربه دماسنج را با دست تغيير دهيم. ظاهراً دما به اين ترتيب تغيير ميكند ولي ميزان دماي واقعي همان چيزي است كه در لولهها جريان دارد. اولين مسئلهاي كه اينجا پيش ميآيد خطايي است كه بين دماي واقعي و دماي ظاهري به استفادهكنندگان سيستم داده ميشود. در اين رويكرد براي تغيير قيمت هيچ راهي وجود ندارد غير از اين كه نسبت بين دو عامل مهم سازنده قيمت يعني عرضه و تقاضا تغيير كند و تغيير در اين دو متغير يك تغيير واقعي در دنياي بيرون است كه از راههاي مختلفي به دست ميآيد.
حالا که تا حدودی به نقش و تقدم علم اقتصاد و همچنین ضرورت اطلاع از آن پی می بریم :
نتیجه 1: همان جمله ای که در بالا پررنگ شده است.
نتیجه 2: شعار رشد اقتصادی، مبارزه با مفاسد اقتصادی، مبارزه با فقر و توزیع عادلانه ثروت، کاهش تورم و ... دادن خوب است. ولی وقتی برنامه هایمان شامل تثبیت نرخ بهره بانکی یکسان! برای کلیه بخشهای اقتصادی!! ، اعطای وام ازدواج از محل درآمدهای شهرداری! به دانشجویان ، دامن زدن به مسائل شدید امنیتی که ریسک سرمایه گذاری در کشور و میزان فرار سرمایه را بالا می برد، وادار کردن بانکها به سرمایه گذاری در جاهاییکه بهیج وجه جذابیت ندارد و ... باشد، با خیال آسوده می توانیم نتیجه بگیریم که :
1) احتمالا در مورد ماهیت چیزی که شعارش را می دهیم چیزی نمی دانیم.
2) شاید می دانیم ولی نمی خواهیم کم بیاوریم و با اطمینان پیامبرگونه ای قصد داریم تواناییهای خود را اثبات کنیم.
در هرصورت، چون مردم از شنیدن این شعارهای آرمانگرایانه خوشحال می شوند، تاثیر خوبی در آنها دارد. ولی از آنجا که در بین اهل فن و متخصصین امر کسی روش تحقق آنها را تایید نمی کند، این شعارها را می توان در زمره شعارهای پوپولیستی طبقه بندی کرد که در جهت تهییج مردم بکار گرفته می شوند. فکر نمی کنم هیچ کشوری با تهییج بی مورد مردم بدون برنامه های دقیق اقتصادی، به توسعه پایدار اقتصادی دست یافته باشد.
ببخشید، موضوع جالب شد ... مجبورم به یک قضیه دیگر هم اشاره ای بکنم :
تصور ما از عدالت اقتصادی: واقعا چه تصوری از آن داریم؟ نکند فکر می کنیم اگر همه به یک اندازه ثروت داشته باشند، عادلانه است؟ یا اینکه هرکس باید به اندازه لیاقت و تلاش خود ( با فرض برابری فرصتها) ثروت داشته باشد؟ اجازه بدهید در مورد ایده اول مثالی بزنم :
فرض کنید کل سرمایه یک جامعه هزارنفری 1000 تومان باشد و بعنوان توزیع عادلانه ثروت دستی به هر نفر یک تومان بدهند. خب، حالا فعالیتهای اقتصادی شروع می شود. مردم برای تداوم زندگیشان خدمات و محصولات تولید می کنند و دست به خرید و فروش می زنند. در این بین کسی هست که بدش نمی آید در وقت کمتری، خدمات بیشتری دریافت کند. برای اینکار به منابع انسانی و سرمایه بیشتر نیاز دارد. لذا به سراغ کسانی که از سرمایه شان (یک تومان) به دلیلی استفاده نمی کنند (یا بشکل کارآمدی استفاده نمی کنند) می رود و پیشنهاد خوبی به آنها می دهد... احتمالا تا آخر قصه را می خوانید. بله ، برهم خوردن مجدد توازنی که برقرار کرده بودیم. بگذریم از اینکه هنوز نمی دانم توزیع ثروت به کمک حکم حکومتی چگونه تحقق می پذیرد.
پس به این ترتیب نه فقط به هدفمان نمی رسیم، بلکه رشد و توسعه کشور را نیز دچار کندی و اختلال می کنیم. چه بخواهیم چه نخواهیم، نابرابری اقتصادی نقش مهمی در رشد و توسعه کشورها ایفا می کند. 800 تومان در دست 80 نفر بسیار کارآتر از هزار تا تک تومنی در دست 1000 نفر است. اصلا دلیل اصلی تاثیرگذاری بانکها در توسعه اقتصادی کشور همین اصل است. حتی خیلی از اقتصاددانان توزیع ثروت به روش اول را معادل توزیع فقر می دانند.
البته معتقدم باید جلوی اختلاف طبقاتی شدید گرفته شود ولی نه به روشی که منجر به از بین رفتن امنیت سرمایه گذاری در کشور و جذابیت بازار گردد. من حتی ریشه اصلی اختلاف شدید طبقاتی را نه در مکانیزم بازار آزاد که در فساد دستگاه حکومتی، نامناسب بودن قوانین، ناکارآمدی بازار، و ... (یا بعبارت بهتر گل آلود بودن آب) می دانم که فرصتهای بادآورده را پیش روی فرصت طلبان می گذارد. هرچند به شکل ساده لوحانه ای تصور می کنیم با زندانی کردن چهارتا شهرام جزایری می توان جلوی مفاسد اقتصادی را گرفت.
اگر به دنبال منابع اطلاعاتی و آماری خوب در مورد کشورها می گردید، این سایت لینکهای خوبی به شما خواهد داد.
در این آدرس به سایت بسیار مفیدی بنام www.NationMaster.com برخوردم که کشورهای مختلف را از جنبه های مختلف با هم مقایسه می کند. وقت کردید به این صفحه از این سایت مراجعه کنید.
در این صفحه کشورهای مختلف از نظر دموکراسی با هم مقایسه شده اند. هرچقدر رنگ کشورها به نارنجی نزدیکتر باشد دموکراتیک تر و هرچقدر به رنگ سبز یشمی میل کرده باشند غیردموکراتیک تر هستند.
مشاهده رتبه کشورهایی مثل اروگوئه، بنین، بوتسوانا در لیست جالب است. در ضمن ترکمنستان رتبه آخر (140) را به خود اختصاص داده است کمااینکه با دیدن رنگ سبز پررنگ در شکل هم قابل پیش بینی بود !! رنگ سبز ایران اندکی روشنتر از ترکمنستان است ولی خیلی هم وضعیت بهتری ندارد و رتبه 118 را داراست.
یکی دیگر از سایتهای مفید، سایت www.FreedomHouse.org است. این مقاله از همین سایت راجع به میزان آزادیهای سیاسی و مدنی در نقاط مختلف جهان گزارش می دهد.
همچنین url زیر به مقایسه کشورهای مختلف از نظر آزادی مطبوعات Press Freedom می پردازد :
http://www.freedomhouse.org/template.cfm?page=16&year=2005
جالب اینجاست که کشورهای مالی، چاد، غنا، بنین، بوتسوانا و نامیبیا در کنار آفریقای جنوبی در زمره کشورهای آفریقایی کاملا آزاد از نظر آزادی مطبوعات فهرست شده اند. توضیحات ارائه شده درباره آنها نیز جالب است.
بسیاری از کشورها مثل ایران و ترکمنستان، از این نظر بعنوان کشورهای غیرآزاد معرفی شده اند. راجع به ترکمنستان نوشته اند که مطبوعات فقط به ستایش از صفرمرادنیازف می پردازند و مجبورند بعنوان تریبون تبلیغ وی عمل کنند. در مورد ایران هم به مسائلی چون تعطیلی زنجیره وار روزنامه ها، دادگاههای رسیدگی به جرائم مطبوعاتی، شکل گیری فضای خودسانسوری ، ماجرای زهرا کاظمی و ... اشاره شده است.
در آخر هم اگه دوست داشتید، اینجا را کلیک کنید تا آهنگ باید دوباره ببینمت کاری از Norah Jones را از من هدیه بگیرید ...
قصد ندارم به مسائل قضاوت Judgment به عنوان موضوعی در حوزه منطق Logics و معرفت شناسی Epistemology بپردازم. چون کار من نیست. فقط می خواهم یک برداشت شخصی از قوه تحلیل و قضاوت انسان را ارائه کنم. از آنجا که قضاوت ما انسانها محصول منطق اکتشاف و تحلیل مان می باشد، پس مقدم است که قبل از آن مدخلی از معرفت شناسی را باز کنیم.
همانطور که می دانیم معرفت شناسی مستقیما با خود شناخت انسان سروکار دارد. به این مثال توجه کنید: وقتی دست خود را درون آب فرو می برید، می بینید که دستتان شکسته است، در حالیکه واقعا نشکسته است! پس آیا می توان به حواس پنجگانه اعتماد کرد؟ ولی مگر تمام داده های اولیه از طریق همین حواس عبور نمی کنند؟ آیا تمام این اتفاقات صرفا درون ذهن ما رخ می دهند؟ یا وجود خارجی هم دارند؟ حوزه معرفت شناسی به این گونه مسائل می پردازد.
بر اساس همین داده هایی که دریافت می شوند تحلیلهای ما شکل می گیرند که درنهایت به یک نتیجه گیری ختم می گردند. با تثبیت و تایید هر نتیجه تحلیلی، معمولا آن را بعنوان داده و فرض اولیه در محاسبات بعدی استفاده می کنیم.
نظام فکری ما از انباشت همین داده ها، فرضها و گزاره های True و False شکل می گیرد. البته گاهی اوقات به جای اینکه گزاره های منطقی را بصورت خبری یا T / F ذخیره کنیم، به اشتباه بصورت ارزشی و باید و نبایدی ذخیره می کنیم و یا بالعکس که درنهایت اختلال و اختلاط نظام فکری- ارزشی مان را در پی دارد. مثلا بجای اینکه بگوییم تحت این پیش فرضها، آب در صفر درجه به یخ تبدیل می شود، می گوییم آب در صفر درجه باید به یخ تبدیل شود ! بحران از آنجایی آغاز می شود که قرار است بر اساس همین نظام فکری، قضاوت و تصمیم گیری کنیم. طبیعی است که در پس هر دانشی، کنش و رفتاری هم وجود داشته باشد.
بگذریم ... در اینجا می خواهم شصت پایم را از گلیم خود بیرون بگذارم و یک نظرپراکنی انجام دهم. مسئله این است:
« تحلیلها همیشه فراموش می شوند، ولی نتایج باقی می مانند و در تحلیلهای بعدی بکار برده می شوند»
مثلا همه می دانیم که طبق قضیه فیثاغورث رابطه B2 + C2= A2 بین اضلاع مثلث قائمه برقرار است و در سایر تحلیلها نیز به آن استناد می کنیم (نتیجه ای که خود به یک فرض تبدیل شده است). ولی اگر از ما بپرسند که آیا می توانیم آن را اثبات کنیم، شاید از عهده آن بر نیاییم!! شاید ما همیشه بحالت خوش بینانه ای (یا بعبارت بهتر ساده لوحانه ای) امیدواریم که مفروضات و اصول اولیه ای که فکر می کنیم قبلا به درستی اثبات شده اند، واقعا درست باشند! با توجه به این، راجع به کیفیت اکتشاف و شناخت مابعدالطبیعی (که به کمک علم حضوری، خواب دیدن و ... حاصل می شود و فقط در حیطه خود فرد می تواند معتبر باشد) صحبت نکنیم سنگین تر است!
نتیجه گیری: مسئله فقط خود این قضایا نیست. بلکه قضایای بعدی است که قرار است بر اساس این مفروضات اثبات شوند! فراموشی را نمی شود کاری کرد. تنها کاری که می توانیم و باید انجام دهیم این است که در منطق تحلیل خود دقت بیشتری کنیم. ساختار و منطق اکتشاف همیشه بیش از نتایجی که بدست می آوریم اهمیت دارند. بهتر است یک چیز درست را با دقت کمتری تخمین بزنیم تا اینکه در شناختی که اساسا نادرست است بسیار دقیق و موفق عمل کنیم. این مسئله بستگی به میزان تعهد و حساسیت ما به کشف خطاها و جهالتهایمان دارد. حتی در علوم طبیعی که دارای ساختاری آزمونپذیر هستند، هنوز دچار مشکل هستیم. چه رسد به علوم مابعدالطبیعی و شهودی که بخش اعظمی از قضاوتها و ارزشهایمان نیز از آنجا سرچشمه می گیرند. اندیشه و قضاوت ما از جهان، رفتارهای ما را شکل می دهند. بنابراین حق نداریم خطاپوشی کنیم. حق نداریم رفع خطا نکنیم. حق نداریم نسبت به صحت و سقم آگاهی هایمان بی تفاوت باشیم. حتی اگر به نتایج قانع کننده ای هم نمی رسیم حق نداریم دست از جستجوی ابدی خویش برداریم. که در باب جستجو سعدی می گوید :
« به راه بادیه رفتن به ز نشستن باطل که گر مراد خویش نیابم، به قدر وسع بکوشم »
حتما، روشهایی وجود دارد یا می توان کشف کرد که به کمک آنها بتوانیم سره را از ناسره تشخیص دهیم (مانند کاغذ تورنسل شیمی که برای ازهم بازشناسی اسید و باز بکار می رود).
خودمانی: متاسفانه از طرفی عادت کرده ایم، بدون اینکه فکر کنیم، عمل کنیم. اصلا آنقدر به افکار بها نمی دهیم که به رفتار. این از سهل انگاریهای روزمره مان در کسب علم مشهود است. وقتی هم که بر مسند تحلیل و قضاوت می نشینیم بی هیچ احساس مسئولیت و تردیدی به صدور حکم مشغول می شویم.
کاغذ تورنسل ایدئولوژیهای سیاسی :
آنجا که بر اساس تحلیل ها و قضاوتهای نادرستمان که می پنداریم درست باشند (شاید هم اصلا پنداری نداریم!!) تصمیم می گیریم، باعث بی عدالتی می شویم. وقتی از جایگاه مظلوم، ظالم را شکست می دهیم، خود به ظلم کردن می پردازیم. سیر همکاریهای اجتماعی طبیعی مردم را بارها مختل می کنیم. به چه دلیل ؟ به این دلیل که هنوز درک درستی از جایگاه و نقش دولت، مردم، اقتصاد و ... نداریم و به نتایج الگوهای آنها واقف نیستیم. چون دانش سیاسی درستی نداریم، بالتبع رفتارهای سیاسی ما هم از بلوغ کافی برخوردار نیست. هنوز در طراحی ساختار حکومت، قانون و حقوق سیاسی، اسطوره هایی مثل نژاد، جنسیت، دین را خلط می کنیم و ... .
پس کاغد تورنسل این است : هر تفکر و ایدئولوژی را از جایگاه قدرت ارزیابی کنیم. یعنی اگر ایده ای سیاسی، ابتکار عمل را بدست گیرد، آیا قادر خواهد بود حق و عدالت و انصاف را رعابت کند؟ احتمالا چه سرنوشتی در انتظار جامعه است؟ خوشبختانه در حال حاضر در مورد عملکرد ایدئولوژیهای مختلف سیاسی داده ها و اطلاعات فراوان وجود دارد و اینجاست که ما نه فقط نمی توانیم خطاپوشی کنیم ، بلکه حتی حق نداریم اشتباه کنیم.
شکل گیری طبقه بندی های گوناگون انسانی، از کلانش گرفته مثل زبان، جنس، نژاد، دین و ... تا گروههای خرد مثل مدرسه و محله و خانواده و ... در نهایت باعث آگاهی افراد همگروه نسبت به تمایزشان از سایرین می گردد و هویتی متناظر در آنها متولد می شود. استمرار چنین آگاهیی، باعث ایجاد حس تعلق در افراد همگروه می شود که در ادامه می تواند ارزشهایی را تولید، نقشهایی (roles) را تخصیص و رفتارهایی را تنظیم کند.
یک خاطره: در ایام دبستان، وقتی شیفت صبح تمام می شد و ظهری ها می خواستند وارد مدرسه شوند، بچه های شیفت صبح شعار می دادند : « مرگ بر ظهری ها» . بچه های شیفت ظهر هم جواب می دادند که « مرگ بر صبحی ها ». حتی گاهی اوقات بین آنها دعوا می شد و در چنین دعوایی بچه ها طرف شیفت خود را می گرفتند. چنین واکنشهایی بین بچه های مثلا کلاس سوم-چهارم و یا بین کلاسهای سوم الف-ب هم قابل مشاهده بود. چه چیزی باعث می شد که بچه ها اینگونه به گروههایی که در آن عضویت داشتند، دلبستگی و تعلق خاطر پیدا می کردند؟ همه چیز با یک تشابه- تمایز کوچک، تجریه کردن شرایط مشترک و دیگری خودپنداری آغاز می شود.
جنبه دیگری که در باب هویت مهم است ، شدت و عمق حس تعلق افراد به این هویت هاست. میزان تعهد و مشارکت اعضا در فعالیتهای گروه دقیقا به همین کیفیت برمی گردد و مبنای جنبشهای اجتماعی (منظم بصورت روشنفکرانه و غیرمنظم بصورت شورش) هم همین مسئله است. وابستگی شدید فرد به گروه و ارزشهایش، ممکن است به تعصب منجر شود و عدم وابستگی هم می تواند باعث سردرگمی و زوال هویتی در فرد گردد. در واقع هویتی که تحریک نمی شود و فعال نمی گردد هیچ اهمیتی نمی تواند داشته باشد. لذا همه باید تکلیف خود را نسبت به شدت و حدت این تعلق مشخص کنند. این مسئله به جهان بینی و اولویت بندی تعلقات گوناگون در نزد افراد، فرصتها و تهدیدات پیش آمده در موقعیت و البته میزان تاثیر قضاوت ناظر در سرنوشت فرد بستگی دارد. توضیح اینکه، همیشه برخی تعلقات انسانها بر برخی تعلقات دیگر آنها می چربد. مثلا ممکن است کسی حاضر شود جان خود را برای لو ندادن اسرار گروه از دست بدهد یا اینکه حفظ جان خود را مهمتر از به ثمر نرسیدن آرمانهای گروه قلمداد کند. البته این تا آنجا صحیح است که شما خود راجع به هویتتان تصمیم بگیرید.
ولی از طرفی به قضاوت ناظر هم بستگی دارد. زیرا وقتی در کشور روآندا قدم می زنی مهم نیست که شخصا چه برداشتی از خود داری. بلکه باید ببینی اعضای قبیله هوتو یا توتسی در مورد شما چه قضاوت می کنند و چه تصمیمی می گیرند. اگر آنها به صرف اینکه شما را هوتو یا توتسی شناسایی می کنند دست به جنایت بزنند، عکس العمل شما چه خواهد بود؟ احتمالا با سایر کسانی که شرایط مشابهی را تجربه می کنند دور هم جمع خواهید شد و از خود دفاع خواهید کرد. اسم این گروه متولد شده که اعضایش به خوبی همدیگر را درک می کنند احتمالا باز هم هوتو یا توتسی خواهد بود. زیرا مادامیکه آنها به دیده نژادی به شما نگاه می کنند، شما هم به دیده نژادی در آنها و خود نگاه خواهی کرد. متاسفانه روزانه فجایع مشابهی به نام نژاد، دین، مذهب، جنس، زبان، طبقه اجتماعی و ... بصورت پنهان و آشکار در اقصی نقاط جهان در حال رخ دادن است. در حالیکه شاید هیچک مبنای درستی برای رفتارهای سیاسی و اجتماعی نمی توانستند باشند. و عبور از این اسطوره ها، اتخاذ یک مبنای جهانشمول همکاری اجتماعی (که آن را حقوق اساسی بشر می نامم) و توافق همگانی بر سر آن را تنها راه برون رفت از این فجایع می دانم.
نتیجه گیری معرفتی: بله، ترکمن بودن، فارس بودن، زن یا مرد بودن ، شیعه و سنی بودن و ... حتی بدون اینکه خود بخواهید می تواند مسئله مهمی در زندگی و بقای شما باشد. ولی این کافی نیست که فقط خود را بعنوان یک ترکمن/ فارس، زن/ مرد و ... بشناسید. بلکه شما هم باید سایرین را در جایگاه درستشان به درستی بشناسید. آنها هم شما را.
نتیجه گیری اخلاقی: باید تصمیم بگیریم که این اسطوره های زبان، جنس، نژاد، دین و مذهب، طبقه اجتماعی و ... در هر حوزه تا کجا پیش بروند. به عبارتی، وقتی داد و ستد می کنید، به دیده مشتری و خریدار به هم نگاه کنید. وقتی قانون اساسی می نویسید، همه را شهروند و دارای حقوق برابر بنویسید. وقتی کمک می کنید، به نیازمند کمک کنید. وقتی بازی می کنید، به هم تیمی خود کمک کنید، ولی در انتخابات شهرداری لزوما به او رای ندهید.
سرچشمه های مختلف شکل دهنده هویت را بشناسید و میزان اعتبار قضاوت و رفتار ناشی از آنها را در حوزه های مختلف بسنجید. حوزه ها را در هم خلط نکنید. در هنگام تنظیم رفتارها و واکنشهای خود، به عقل رجوع کنید نه به علایق شخصی/ گروهی تا موجب بی عدالتی و ظلم نشوید. به علایق شخصی و هویتهای گوناگون افراد به عنوان ویژگیهای انسانی و حیاتی احترام بگذارید. آنچه بر خود نمی پسندید بر دیگران نپسندید. آنگونه رفتار کنید که رفتار شما معیاری باشد قابل تعمیم برای تمام انسانهای جهان (کانت).
نتیجه گیری سیاسی: هر نوع برتری جویی، یک نابرابری یا تبعیض را در پی دارد. همه از بدو تولد دارای هویتی اجتماعی و سیاسی هستند. لذا قوانینی که در حوزه سیاست و اجتماع طراحی می شوند باید عادلانه و منصفانه باشند. راجع به مدلهای همکاری اجتماعی و نظریه های عدالت در آینده بیشتر صحبت خواهیم کرد.
روشی که در این چند یادداشت برای اثبات چگونگی شکل گیری خودآگاهی و هویت بکار بستم(وجود ناظر) در هیچیک از منابع و مراجع مرتبطی که تاکنون بررسی کردم، صراحتا بکار گرفته نشده است و بهمین دلیل دریافت نظرات شما دوستان در این باره برایم بسیار مهم و ارزشمند است.
ابتدا لازم ديدم (به کمک يک مثال تند و تیز) به سراغ برداشتي از نظريه نسبيت بروم تا ايده ناظر را که در صحبت قبلي بکار بستم را توسعه دهم : فرض کنيد شما تنها شيء موجود در جهان هستي باشيد. يعني کل جهان همين بدن و ذهن شما باشد. آيا قادر خواهيد بود خود را بشناسيد؟ آيا خواهيد توانست گفت که شما يک انسان هستيد ؟! حتي آيا قادريد به خودتان ثابت کنيد که وجود داريد ؟ اينک فرض کنيد غير از شما، سنگي وجود دارد. شما سنگ را مي بينيد و متوجه مي شويد که چيزي هستيد غير از آن سنگ (هرچند اگر دقيقا ندانيد که چه تفاوتي بين شما و آن سنگ وجود دارد). به اين ترتيب اولين پله شناخت و خودشناسي را پيموده ايد.
برداشت اول :
· تمام شناخت شما از خودتان به يک سنگ بند است.
· در نگاه اول تصور مي کنيد که شما فقط سنگ را کشف کرده ايد. در حاليکه خودتان را نيز بازشناخته ايد.
· شناخت شما اساسا حاصل يک تمييز (Distinction) و تشخيص (Recognition) است. اين اصل مهم در حوزه آگاهي و معرفت را هميشه به خاطر داشته باشيد.
فلاش بک :
قرنها پيش، سقراط هم شناخت را محصول يک تمايز و تشخص مي دانسته است و معتقد بوده که تا رويارويي و گفتگو (ديالکتيک) بين دو پديده برقرار نگردد امکان شناخت و بازشناخت آنها وجود ندارد. مثلا شما هرگز رنگ قرمز را تشخيص نخواهيد داد مگر در مقايسه و رويارويي با رنگهاي ديگر. يعني بايد رنگ ديگري (مثلا آبي) وجود داشته باشد تا قرمز معني پيدا کند. نکته ظريف ديگري که در اين موضوع وجود دارد اين است که پديده ها بايد حداقل از يک زوايه مشترک، قابل مقايسه باشند. مثلا آبي و قرمز از نظر رنگ، آدم و سنگ از نظر وجود داشتن و ... .
برداشت دوم :
از آنجا شناخت و آگاهي انسان، مولود يک شاهد و ناظر بيروني است، لذا خودشناسي و خودآگاهي انسان نيز لاجرم بواسطه تشخيص و تمايز حاصل مي آيد. بواسطه همين خودآگاهي است که هويت در ما شکل مي گيرد. خودشناسي از هر زاويه اي که رخ داده باشد، هويتي متناظر در همان زاويه قابل شکل گيري است. لذا از همان بدو ورود مي توانم بگويم که هويت امري بيروني و اجتماعي است. ترکمن بودن ما ، فقط يک بعد از خودآگاهي ما و تنها يک بخش از هويت چهل تکه ماست.
جلوه هاي ويژه :
فرض کنيد که همه انسانهاي دنيا ترکمن بودند! از آنجاکه ديگر اين گروه از انسانها را نمي توانيم با گروهي ديگر مقايسه کنيم، لاجرم کشف چنين هويتي، هم غيرممکن و هم بي فايده مي نمود. در اينصورت، احتمالا تکه/يموت/گوکلان بودن يا آتاباي/ جعفرباي بودن انسانهاي جهان مبناي شکل گيري خودآگاهي و هويت آنها مي شد !!